( 188 ) حق « 1 »
اى كه سر مىكشى ز خدمت دوست * چون كنى دعوى محبت دوست
منفعل نيستى ازين دعوى * شرم نايد ترا ز طلعت دوست
نبرى امر دوست را فرمان * دم زنى آنگه از مودّت دوست
دعوى دوستى كنى وانگاه * نشوى تابع ارادت دوست
دوستى را كجا سزاوارى * نيستى چون سزاى خدمت دوست
دوست را دوستيت بيزارست * كه نهاى جز سزاى لعنت دوست
بر درش بين هزار فرمانبر * سر نهاده براى طاعت دوست
عاشقان بين نهاده جان بر كف * از براى نثار حضرت دوست
ما عبدناك « 2 » گوى بين بىحد * صف زده بر در عبادت دوست
ما عرفناك « 3 » گو نگر بىعد * والهء كبريا و رفعت دوست
جمع كرّوبيان قدس نگر * بر درش مىزنند نوبت دوست
فيض اگر مىكند مخالفتى * سر نمىپيچد از مشيّت دوست
( 189 ) حق « 4 »
من نروم ز پيش تو دست منست و دامنت * نوش منست نيش تو دست منست و دامنت
خواه مرا به تير زن خواه ببر سرم ز تن * دست ندارم از تو من دست منست و دامنت
چون شوم از تو من جدا دامن تو كنم رها * از بر تو كجا روم دست منست و دامنت
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) اشاره بحديث شريف : ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك .
( 3 ) اشاره بحديث شريف : ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك .
( 4 ) - عنوان از اصلى .