جان مىطلبد غمزهات اى ساقى مستان * پيمانهء ما پر نشدست اين چه شبابست
از چشم سيه مست تو مستند جهانى * زان ميكده ويران و خرابات خرابست
مگذار كه يك ذره بماند ز وجودش * خورشيد دلاراى تو را فيض نقابست
( 192 ) عشق « 1 »
ما را ز باغ حسن تو حسرت ثمر بس است * از قلزم غم تو محبّت گهر بس است
گلزار وصل گو نبود « 2 » خار غم خوش است * از كِشت عمر حاصل ما اينقدر بس است
دوزخ چه حاجتست چو يك آه بركشيم * سوزيم پاك سوخته را يك شرر بس است
ميزان چه مىكنيم حساب از چه مىدهيم * قانون عشق و كردهء ما در نظر بس است
ساقى بيار باده شكستيم توبه را * آمد بهار ، خوردن غم اينقدر بس است
تا كى دريم پردهء ناموس زير دلق * يكباره پرده برفكنيم اين حذر « 3 » بس است
آسوده باش فيض كه در محشرت شفيع * سوداى عشق در سر و آه سحر بس است
( 193 )
دم بدم دل ما را از الست پيغامست * از بلى بلى جان را تازهتازه اسلامست
خاص مىنپندارد كاين به روز اول بود * بعد از آن سخن بگسست اين عقيدهء عامست
گوش هر خدابينى مستمع بود از حق * وانكه او نمىبيند در گمان كه پيغامست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ : اگر نبود ، چ ش : وصل نبود اگر .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : از حذر .