( 144 ) حق « 1 »
دلم پيوسته با مهر قرينست * محبت خاتم دل را نگينست
سرم ويرانهء گنج الهى * دلم ديوانهء عقلآفرينست
دو عالم در سر من جاى دارد * نپندارى وجود من همينست
گه پرواز بالم آسمانست « 2 » * اگر چه آشيان من زمينست
سر من كرسى سلطان عشقست * دل من معنى عرش برينست
فضاى سينهام منزلگه دوست * درون اين صدف درّ ثمينست
چو با حق در سخن آيم كليمم * كلامم آن دم آيات مبينست
چو از حق دم زنم پرواز گيرم * مسيحم آن دم اين تن مرغ طينست
بناى جسم « 3 » بر جانم طلسميست * درون پيكرم گنجى دفينست
سرشت از مهر اهل البيت دارم * ز آب كوثرم تخمير طينست
اگر بيگانگان حرفم نفهمند * به نزد آشنايان مُستبينست
اگر بر فيض بارد دم بدم فيض « 4 » * عجب نبود كه با حق همنشينست
( 145 ) عشق « 5 »
از دل مقصود عشقبازيست * تا ظن نبرى كه عشق بازيست
گر غرقه به خون ديده باشد * پيراهن عاشقان نمازيست
يك مصلحت از جفاى خوبان * رفتن به حقيقى از مجازيست
بر وجه مجاز جلوهء حسن * تعليم طريق عشق بازيست
ورزيدن بندگيست مطلوب * گر عشق ، حقيقى ار مجازيست
ناكامى عاشقان بود كام * ناسازى عشق كارسازيست
بيمارى عشق تندرستى است * پستى در عشق سرفرازيست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : پرواز بالا آسمانم .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : چشم .
( 4 ) - فيض در معنى اوّل باران را گويند .
( 5 ) - عنوان از اصلى .