به قضا فيض اگر شود راضى * هر دو عالم به مدّعاى منست
( 143 ) حق « 1 »
يار ما گر ميل صحرا مىكند صحرا خوشست * ميل دريا گر كند در چشم ما دريا خوشست
گر نمايد روى ، از خود « 2 » رفتن دلها نكوست * ور بپوشد رخ ز حسرت شور در سرها خوشست
در وصالش چون نوازد مستى ما خوش بود * در فراقش چون گدازد « 3 » نالههاى ما خوشست
هر چه خواهد خاطرش ما آن شويم و آن كنيم * هر كجا ما را دهد جا ، جاى ما آنجا خوشست
زاهدان را زهد و تقوى عاقلان را ننگ و نام * عاشقان را غمزههاى يار بىپروا خوشست
عاشقان را باغ و بستان عارض جانان بود * داغ سوداشان به جاى لالهء حمرا خوشست
اى كه خواهى شور دريا آب چشم ما ببين * درّ و لعل از خون دل در قعر اين دريا خوشست
اى كه هستى مىفروشى در جهان جاى تو خوش * بىسر و پايان كوى نيستى را جا خوشست
هر كرا چون فيض وحشت باشد از ابناى دهر * گوش بسته ، لب خموش و چشم نابينا خوشست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : او خود .
( 3 ) - چ پ ، چ ش ، عق : گر گدازد .