اندكى آزار بسيار است از بيگانگان * گر كند آن آشنا بيرون ز حد بسيار نيست
هر كه باشد هر چه خواهد در حق ما گو بگو * سرزنشهاى ملامت عاشقان را عار نيست
بر مدار اى فيض دست اعتصام از پاى عشق * در جهان جز عشق يار و مونس و غمخوار نيست
( 132 ) خرسندى به عشق از همه چيز « 1 »
گو برو عقل از سرم در سر هواى يار هست * گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست
بر تنم ، سر سرنگون شو شورش « 2 » عشقش بجاست * ديدهام گو غرق خون شو حسرت ديدار هست
در كدوى سر شراب عشق و در دل مهر دوست * در درون عاشقان ميخانه و خمّار هست
گه خيال روى او گاهى خيال خوى او * در سر شوريدهء عاشق بهشت و نار هست
هم دل و هم جان فدا كن يار هم جان هم دلست « 3 » * جان بر جانان فراوان دل بر دلدار هست
اى كه نظارهء گلستانِ گلستان مىكنى « 4 » * ديدهء جان را جلا ده در دلت گلزار هست
بار تن بر جان منه گر بار خواهى بر درش * كافرم من گر گرانجان را بر او بار هست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - در چ ش : شور غلط .
( 3 ) - چ ش : يار هم جان و دلست ، چ پ : باز هم جان و دلست .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : اى كه نظاره به گلهاى گلستان مىكنى .