( 126 ) جمال « 1 »
گذشت آن گل ، حسرت به يادگار گذاشت * برفت از نظر عندليب و خار گذاشت
چو آسمان به سرم سايهاى فكند از لطف * به عزّتم ز زمين برگرفت و خوار گذاشت
چشيد ذوق وصالش چو دل نهان گرديد * ببرد لذت مستى ز سر ، خمار گذاشت
ربود چون ز ميان ، دل كناره كرد از من * وفا و مهر بهيكبار بر كنار گذاشت
شكفت غنچهء دل از گشاد چهرهء او * ولى به رشتهء جان عقده بيشمار گذاشت
مثال زينت دنياست حسن مهرويان * خوش آنكه زين دو گذشت و به اختيار گذاشت
به فيض گفتم خوبان وفا نمىدارند * ترا چگونه ببين « 2 » زار و دلفگار گذاشت
( 127 ) كمال « 3 »
بمرد رستم زال و ز تن غبار گذاشت * ببرد حسرت و عبرت به يادگار گذاشت
خوشا كسى كه چو رو كرد سوى او دنيا * به اختيار گذشت و به اختيار گذاشت
بدا كسى كه طلب كرد و دل به دنيا بست * به اختيار گرفت و به اضطرار گذاشت
گذاشت هر كه بجز كردگار حسرت برد * خوشا كسى كه دلش را به كردگار گذاشت
فلك نگردد الّا به مدعاى كسى * كه كار خويش به خلّاق كار و بار گذاشت
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : ببين چگونه ترا .
( 3 ) - عنوان از اصلى .