گر نداند اهل شك فيض از كه مىگويد سخن * نزد ارباب بصيرت بىگمان پيداست كيست
( 89 )
اين جهان را غير حق پروردگارى هست ، نيست * هيچ ديّارى بجز حق در ديارى هست ؟ نيست
عارفان را جز خدا با كس نباشد الفتى * عاشقان را غير عشق دوست كارى هست ؟ نيست
حقشناسان را كه بر باطل فشاندند آستين * غير كار حق و بارش كار و بارى هست ؟ نيست
دل به عشق حق ببند از غير حق بيزار شو * غير عشق حق و حق كارى و بارى هست ؟ نيست
مست حق شو تا كه باشى هوشيار وقت خود * غير مستش در دو عالم هوشيارى هست ؟ نيست
اختيار خود به او بگذار و بگذر ز اختيار * بنده را جز اختيارش اختيارى هست ؟ نيست
گر غمى دارى بيار و عرض كن بر لطف او * خستگان را غير لطفش غمگسارى هست ؟ نيست
روزگار آنست كان با دوست مىآيد بسر * غير ايام وصالش روزگارى هست ؟ نيست
عمر آن باشد كه صرف طاعت و تقوى شود * جز زمان بندگى ليل و نهارى هست ؟ نيست
بىغمانى را كه جز تنپرورى كارى نبود * بنگر اندر دستشان از تن غبارى هست نيست
آنكه را آگه شد از تقصير خود در كار حق * جز دل بيمار و چشم اشكبارى هست نيست