( 86 )
در صدف جان دُرى ، نيست بجز دوست دوست * آنكه دل از عشق او ، زنده بود اوست اوست « 1 »
مغز درين نُه طبق نيست به جز عشق حق * هر چه بجز عشق حق « 2 » نيست بجز پوست پوست
قد سهى قامتان زان چمن آراست راست * روى پرىپيكران ، زان گل رو روست روست
عشق مرا پيشه شد در رگ و در ريشه شد * نيست منى در ميان من نه منم اوست اوست
مهر رخ دوست را سينهء من جاست جاست * بر سر خاك رهش ديدهء من جوست جوست
چون رخ مهطلعتان جان من افروخته « 3 » * چون كمر دلبران اين تن من موست موست
اوست همه عزّ و ناز ما همه ذُلّ و نياز * خوارى ما بهر او « 4 » ، عزّت ما زوست زوست
او همه احسان و جود ما همه جرم و جحود « 5 » * اوست چنان ما چنين كس چه كند خوست خوست
بوى خدا مىوزد از نفس اهل دل * نيست سخن شعر فيض عطرى از آن بوست بوست
( 87 )
نيست از ما غير نامى اوست خود را دوست دوست * نيست ما را مائى ، مائى اگر هست اوست اوست
هامش
( 1 ) - عق : جان چو در اجزاى تن موى بمو اوست اوست .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : عشق او .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : افروختند .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : بهر ما .
( 5 ) - جحود بمعنى مُنكران .