( 20 ) كمال
نكرديم كارى درين بندگيها * نديديم خيرى ازين زندگيها
ازين زندگيها نشد كام حاصل * درين بندگيهاست شرمندگيها
بيا عشق ويران كن صبر و طاقت * كه آسوده گرديم ز آسودگيها
اگر هست خيرى در آشفتگيهاست * كه آشفتهتر باد آشفتگيها
ز زنگار عقل آينه دل سيه شد * خوشا سادگيها و ديوانگيها
رهى گر به حق هست شوريدگيهاست * خوشا عيش و سوداى شوريدگيها
پريشان شو از زلفهاى پريشان * مجو خاطر جمع ز آسودگيها
بيا تا تلافى كنيم آنچه بگذشت * كه داريم از عمر شرمندگيها
بيا بعد ازين فيض بيدار باشيم * كه مرگست بهتر ازين خفتگيها « 1 »
( 21 ) كمال
درآ در عالم معنى نظر كن سوى اين صحرا « 2 » * كه گل گل بشكفاند دل ، گل خودروى اين صحرا
جهان معنيست آن ارض واسع كان شنيدستى * بيا هجرت كن از اقليم صورت سوى اين صحرا
معطّر دارد از بوى گل معنى « 3 » جهانى را * بيا اى جان من فيضى ببر از بوى اين صحرا
هامش
( 1 ) - بدون تغيير در نسخ .
( 2 ) - عق : فزاى جان بود خرم قدم نه سوى اين صحرا .
( 3 ) - عق ، چ پ ، چ ش : گل قدسى .