در دل از دوست « 1 » عقدهء مشگل * در كف اوست حلّ مشگل ما
تخم محنت به سينهء ما كشت * آنكه مهرش سرشته در گل ما
در محيط فراق افتاديم * نيست پيدا كجاست ، ساحل ما
مهر بود و وفا كه مىكشتيم * از چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زديم بيهوده * داغ دل گشت سعى باطل ما
دل به تيغ فراق شد بسمل * چند خواهد طپيد بسمل ما
چونكه خواهد فكند در پايش * سر ما دستمزد قاتل ما
بوى جان مىوزد در اين وادى * ساربانا بدار محمل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتست * ز آسمان اوفتاده در گل ما
زهرهء ماست زهرهء دنيا * شهواتست چاه بابل ما « 2 »
از المهاى اين چه بابل * نيست واقف درون غافل ما
كچك درد تا بسر نخورد * نرود فيل نفس كاهل ما
فيض از نقص خو ، بران ما را « 3 » * نيست ره سوى پير كامل ما
( 18 )
پژمرده شد دل ز آلودگيها * كارى نكرديم ز افسردگيها
دل برد از من گه اين و گه آن * عمرم هبا شد از سادگيها
هر چند شستم دامان تقوى * زائل نگرديد آلودگيها
از پا فتادم وز غم نرستم * نگرفت دستم افتادگيها
زين آشنايان خيرى نديديم * خوش باد وقت بيگانگيها
سامان نخواهيم ايوان نخواهيم * بيچارگيها ، آوارگيها
شد حق منادى ، قل يا عبادى * تو جان ندادى ، كو بندگيها
در راه يوسف كفها بريدند * اى در رهش گُم ، ز آن پردگىها
هامش
( 1 ) - چ پ : در دل از اوست .
( 2 ) - بيت در چ پ نيامده است .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : از نفس خويشتن ما را .