نمىارزد به اندوه و غمش فرزند فرمانبر * اگر نااهل باشد كلّ دنيا نيست تاوانش
نمىارزد به آزار عزوبت راحت وحدت * نمىارزد به رنج كدخدا اسباب سامانش
نمىارزد محبّتهاى فرزندان به مردنها * نه انس همدمان با هم بسوزد داغ هجرانش
نمىارزد به مكروه وطن در شهر خود بودن * نمىارزد به آزار سفر تفريح بُلدانش
نمىارزد به آزار گرانان عزّت دنيا * نمىارزد به تدبير دهش سيم فراوانش
به درويشى بساز و حقپرستى كن بمان دنيا * كه تا راحت برى در ابتداى كار و پايانش
نعيمى مثل درويشى نمىباشد درين عالم * به نزد هوشمندى كو شناسد رتبه و شانش
بر آب شور درويشان بسى حسرت خورد منعم * ندارد آب نان خشك نعمتهاى الوانش
به آزادى و قرب دوست مىنازند درويشان * بتاج و تخت و ملك دنيى ار نازند شاهانش
ز من پرسيد درويشى كه دنيا را چسان ديدى * بگفتم آتشى ديدم به زير آب پنهانش
دگر پرسيد عقبى را چسان ديدى ؟ به دو گفتم * كه آبى ديدمش پوشيده آتشهاى سوزانش
و ليكن آنكه چشم سرّ او بسته است يكباره * نمىبيند عنا در چيست راحت در كجا جانش
دود روز و شب اندر كسب دنيا و فضول آن * به رنج افتد شود دنيا و عقبا هر دو خسرانش