چه ديد ايّوب از كرمان ، چها يعقوب از هجران * شنيدى قصّهء يوسف چها ديد او ز اخوانش
چها موسى كشيد از قوم خود در مدت دعوت * چها هارون كشيد از قوم او هنگام هجرانش
شنيدى والد يحيى كه آمد ارّه بر فرقش * شنيدى يحيى بكا چه خونها خورد از خوانش
شنيدى قصّهء عيسى زهى روح اللّه قدسى * چه محنتها رسيد از جور و بيداد جهودانش
بآل مصطفى ديدى چه محنتها رسد از وى * چو ده روزى شدند از عالم لاهوت مهمانش
نمىيارم كه آرم بر زبان آن قصّهها از دل * كه خون مىگردد و مىافكند چشمم ز مژگانش
كند با دوست اين با دشمن آن هى هى معاذ اللّه * چه دارى چشم جمعيّت ز اوضاع پريشانش
نه اى راضى كه مانى سالم از چنگال خونريزش * اميدت آنكه بندى زلّهها از خوان احسانش
كفاف روزيت گر باشد و باشى بدان خرّم * زهى دولت ترا تف بر فضول و بر مريدانش
كفافت گر نباشد پس نخواهى سير شد هرگز * اسير حرص گرديدى نباشد حرص پايانش
نمىدارد كسى راحت كه بندد بر فضولش دل * نعيم هر دو عالم از قناعت جو و از خوانش
خورى ، پوشى دهى از تست باقى مال بيگانه * چرا از بهر دشمن مىشوى حمال سامانش
اگر ذوق سجودى و حلاوت در مناجاتى * ترا روزى شود دنيا و ما فيها به قربانش