اگر دنيا بجاى حقپرستى بودى و ذوقش * نيرزيدى گهى مجموع لذّات پريشانش
نيرزيدى پشيزى گر نبودى علم در دنيا * نه علم جزئى فانيش ، علم به دو و پايانش
عبادت گر به اين علم است مقرون حقپرستى دان * چو با اين نيست مقرون قالبى بىروح مىدانش
حلاوت از عبادت گر چشى آن نيز راهى دان * رساند مر ترا جائى كه ماند عقل حيرانش
براى كارسازى آمدى اينجا ، بكن كارى * پس آنگه رو به عشرتخانهء فردوس و بستانش
كسى كو هست صاحبدل نبندد دل در اين منزل * گاه و آبست يك منزل ز منزلهاى ثقلانش
پرستاران حق را لذّت عقباست ارزانى * بمان لذّات دنيا با پرستاران شيطانش
گوارا نيست آن نعمت كه با زحمت بدست آيد * عطاى شه نمىارزد به چوب منع دربانش
نمىارزد به رنج دردسر ذوق مى نابش * نمىارزد به داغ هجر ، وصل گلعذارانش
رساند عقل را آسيب اگر سيب زنخدانى * كند در دين و دل رخنه اگر چشمى است مژگانش
بهارى هر كجا بينى خزانى در عقب دارد * به خود خندد گل اندر گلستان فصل بهارانش
نمىارزد به خلوت رفتن الوان نعم خوردن * نمىارزد به وهن تن نكاح ماهرويانش
نه با ناسازيش ارزد تمتع از پرىرويان * نه با بدخوئيش سامان حسن و حُسن سامانش