كسى كه رفت ز دنيا و زو بماند سخن * بروح زنده بود گرچه خاك شد تن و سر
بجاى اوست سخنهاى نيك او كه دهد * قلم ازو چو زبان كو دهد ز شخص خبر
ازين سفر به سلامت اگر برم دل و جان * من و كتابى و يارى و گوشهء قمصر
مُهيمنا به رفيقان خود رسان بازم * بخوان به حال من اى حافظ اين غزل از بر
غزل
نماز شام غريبان چو گريه آغازم * به مويههاى غريبانه قصّه پردازم
به ياد يار و ديار ، آنچنان بگريم زار * كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب * مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداى را مددى اى دليل ره تا من * بكوى ميكده ديگر علم برافرازم
بجز صبا و شمالم نمىشناسد كس * عزيز من كه بجز باد نيست دمسازم
ازين سفر به سلامت اگر روم به وطن * چو فيض جُز بكتاب و سخن نپردازم
نكوهش دنيا و لذّات آن
مرا جان سير شد از دنيى و وضع پريشانش * دلم بگرفت ازين گردون پا بر جاى گردانش
نه طرفى بستم از مهرش نه از ماهش نه از تيرش * نه از ناهيد و برجيسش نه از بهرام و كيوانش
نه فيضى ديدم از آب و نه خاك و آتش و بادش * نه آرامش در افلاك و نه آسايش در اركانش
حلالش را حساب از پى حرامش را عقاب از پس * نباشد لذّت بىغش نه در اينش نه در آنش
نمودى چند بىبود و زيانى چند بىسوداست * مپيما راه حرمانش مرو در چاه خسرانش
سرابى چند بىآب است در صحراى خونخوارى * ميفكن در خطر خود را مرو اندر بيابانش