گهى بوقت نزول و گهى زمان رحيل * گهى ميان ره و گه بخواب و گاه به خور
باضطراب بهر سو دوان دوان قومى * در آفتاب تموز از پى گوى پستر
نه راحتى و نه آسايشدلى يكدم * نه الفتى دو سه همجنس را به يكديگر
اگر يكى بلب ديگرى زدى انگشت * روان شدى ز دهانش هزار پاره جگر
مشام را نفس اشتران خورده علف * ز بول و روث خر و اسب ديده را منظر
ز كرنا و دهل گاه گوش را حظّى * براى لامسه هم بود حظ ز بَرد و ز حرّ
براى ذائقه هم بود قهوهء سنگين * كه بُرده بود ز تلخى گرو ز حنظل تر
ز آب شيشهء قليون مگو كه فتنه شود * بيا و از دم قليونكشان ، بخور بخر
من اوفتاده در آن اجتماع وحشتناك * غريب و بىكس و اندوهناك و خسته جگر
گهى به درد سرم كار و گاه بىخوابى * گهى بخواب پريشان حرفهاى سفر
نه مونسى و نه يارى ، نه آشناى دلى * نه محرمى كه دمى با هم آوريم بسر
نبود هيچ مشخّص ، ز من چه مىخواهند * چه سود بودنم آنجا ، نبودنم چه ضرر
چنان فسرد دلم را ملال آن حركت * كه خون دل ز زبان قلم چكيد بدر
دلم به ناله درآمد كه اى خدا رحمى * نماند تاب درين بندهء ضعيف دگر
بجان رسدم ازين تنگناى پروحشت * كجاست راه مناص و كجاست سمت سفر
ز گفتگوى نفهميدگان ملول شدم * كه لال باد زبانى و گرنه گوشى كر
من آن مقيم بيابان نورد اسرارم * من از كجا و سوارى و حرّ و برد سفر
مرا چه كار به آب و به استر و يخدان * مرا چه كار بفرّاش و شاطر و مهتر
مرا چه كار به بار و شتر ، جوال و رسن * به ساربان و به سركار و نوكر و چاكر
مرا چه كار بصندوق و خيمه و لاچوق * قلندرى دو سرى و آقار اقور سفر
به ميخ و توبره و نعل و نعلبند و كمند * بكاه و جو ، به علفزارهاى كوه و كمر
بهر ديار كه باشم مرا رسد نانى * كه سدّ جوع كند ، نان خورش بود ، بهتر
كجاست نيست در و مسجد خراب كه من * نهم به سايهء ديوار آن به سنگى سر
اگر ملك نبود در حواليم بارى * نباشدم دد و ديو و بهيمهاى بر سر
ميسّرم نشود گر رفيق روحانى * خلاص باشم ازين همرهان تنپرور
رفيق من نبود جز كتاب و صحبت علم * شنيدن سخن از زندهاى سخنگستر
رفيق و مونس من رفتگان زنده دلند * كه ماندهاند سخنهاى نيك در دفتر