بار عصيان شكست گردن و پُشتم * سر نهادم ولى بهپاى محمّد
نيستم قابل شفاعت و امداد * ليك دارم به دل ولاى محمّد
آمدهام با جهان گريه و زارى * تا كه رحم آردم خداى محمّد
آمدهام با كمال شرم و خجالت * تا كه برم زلّه از سراى محمّد
ناگه دريا و كان به رشگ درآيد * ز آنچه من گيرم از سخاى محمّد
ديده روشن كنم ز خاك در او * راه ببينم به توتياى محمّد
تاج سر تا كنم ز نعل شريفش * سرمهء ديده خاك پاى محمّد
زيب گردن ز طوق بندگى او * زينت گوش حلقههاى محمّد
مىكنم فخر بر شهان و سلاطين * ز آنكه هستم كمين گداى محمّد
يا الهى بحقّ عزّت و جاهت * كه كنى روزيم لقاى محمّد
كنيم حشر در ملازمت او * دهيم جاى در لواى محمّد
بچشانى مرا ز بادهء توحيد * جامى از مشرب هُداى محمّد
فيض را جرعهاى دهى ز شرابش * تا كه شفا يابد از دواى محمّد
در وصف سخن نافع و سخن بيهوده
آن نيست سخن كه تا برآيد * از لوح هواش عقل راند
آنست سخن كه تا قيامت * بر صفحهء روزگار ماند
بر جانش رقم زند خردمند * صاحبدلش از ضمير خواند
چون اهل خرد نهد بر آن گوش * او را بجناب حق كشاند
آن را كه اسير نفس و ديو است * از ربقهء بندگى رهاند
حق گفت كه نافعش كند مكث * چون گوهر بىنظير ماند
باطل چو كفى به روى آبست * درياش بدست موج راند
نافع بود اين سخن كه گفتم * اهل حق را به حق رساند
قدر سخنى كه « فيض » گويد * آن كس داند كه قدر داند