مردم فهميده كميابست در وى بلكه نيست * گر ، به نادر يا بى آنجا آن ز جاى ديگرست
مردم فهميده را آب و علف كمتر دهند * زان سبب كاب و علف شايستهء گاو و خرست
فيض تن زن زين سخن ، از طرز خود بيرون مرو * نيست لايق از تو حرفى كاندر آن شور و شرست
نيك بايد ديد و نيكو گفت و از بد دم نزد * بد نگويد خلق را جز آنكه در وى مضمرست
حق تعالى بگذرد از جرم و تقصير و خطا * آنكه را او باعث آبادى اين كشورست
فيض را آسوده دارد سايهء اقبال او * سايهء اقبال او لطف خداى اكبرست
وصف بلاد مازندران در ورود ثانى
قصهء مازندران مايهء سودا گذشت * اين سفر بيهده لايق اعدا گذشت
خيل بلا ، فوج فوج از پى هم مىرسيد * قافلهء ابتلاء خوب به غوغا گذشت
بود بلا ما حضر ، در سفر آن ديار * ضعف بلاى سفر در حضر ما گذشت
تن به عبادت نساخت ، جان به سعادت نساخت * عمر در آن بوم و بر باطل و بى جا گذشت
هر كه در آن پا نهاد ، عافيت از دست داد * تا به كف آيد دگر موسم آنجا گذشت
ظهر جدا نى ز بام ، عصر جدا نى ز شام * وقت صلاة و صيام ناشده پيدا گذشت