چون شوى مضطرّ بنالى بر درش * آن دم آرى دست حاجت در دعا
زو مگر مستغنى وقتِ دگر * يا به غيرش مىشوى حاجتروا
و العياذ ار اين چنين دارى گمان * و العياذ ار اين بود مسلك ترا
جَلّ شَأنه مِن إله غالب * ما يشاء الغير ، الّا ما يشاء
فى ضلال نَحنُ عَن احسانه * غافليم از نعمت بىمنتها
اعف عنّا ذنبنا ، يا ذا الكرم * تُبّ علينا ربّنا و اغفر لنا
فيض چند و چند ازين اندرز و پند * گوئى و بنويسى و نارى بجا
گر مفر مىخواهى از شيطان و نفس * عشق ورز و دل يكى كن با خدا
معنى فرّوا الى اللّه اين بود * در پناه عشق ما گيريد جا
هر كه بندد خويش را بر عشق حق * رستگارى يابد از بند هوا
ليك مشكل عشق حق آيد بدست * دارد او صد ناز و استغنا بجا
حق مگر از فضل خود روزى كند * آنكه را باشد بعشق او سزا
بارالها از شراب عشق خود * ساغر صافى كرامت كن مرا
ترغيب به مناجات قاضى الحاجات
هر كه را در بندگى توفيق باشد رهنما * دست حاجت بر نيارد جُز بدرگاه خدا
در حديث آمد كه حق را در دل شب هاتفى است * كز زبان حق كند مر بندگانش را ندا
گويد آيا هست محتاجى ، فقيرى ، سائلى * يا گنهكارى ، پشيمانى كه نالد در دعا
نزد ما آيد هر آنكس را كه باشد حاجتى * تا بلطف بىدريغ ما شود حاجتروا
سوى ما آيد هر آن كو ناتوان و عاجز است * تا بيابد از در ما قدرت بىمنتها