از كرم مىخواندت او ، دمبهدم * تو گريزانى ز وصلش جابجا
او به تو نزديك و تو بس دور ازو * او به تو پيوسته و تو زو جدا
در به روى تو گشاد او از كرم * اذن دادت در مناجات و دعا
گفت هر حاجت كه باشد در دلت * خواه از ما ، تا كنيم آن را روا
ما به تو از تو بسى غمخوارتر * نيستت يك مهربانى هم چو ما
ما به تو از تو به تو نزديكتر * تو سوى اغيار ، روآرى چرا ؟
بهر حاجات خلايق هر سحر * از فراز عرش آيد ، اين ندا
هست آيا سائلى را حاجتى * هين بخواهد تا شود حاجت روا
هست محتاجى ، فقيرى ، سائلى * يا گنهكارى ، پشيمان از خطا
يا غمينى ، يا اسير ظالمى * يا مريضى طالب دارالشفا
سوى درگاه من آيد هر كه هست * تا برد از خوان فضل من عطا
مستمندان در من آويزيد دست * دردمندان ، من طبيب و من دوا
هر كه را هر چيز بايد مىدهيم * چارهء بيچارگان ، مائيم ، ما
بر در ما گريه و زارى كنيد * سوى ما داريد كف را در دُعا
ما در لطف و كرم بگشادهايم * هر كه محتاج است گو زين در درآ
هر گنهكارى كه آرد توبهاى * توبه بپذيريم چون آيد بما
او طلبكار تو هر شب تا بروز * تو گريزان مىروى آخر كجا
تو ز حق بس غافلى اى بىخبر * تو ز حق بس مُعرضى اى بىحيا
روز در غفلت گذارى ، شب بخواب * ياد او يكدم نمىباشد ترا
زين تغافل نيستى شرمنده تو * هيچ آزرمت نيايد زين ندا
چند گفت « ايّاك نعبد » جسم تو * جُستى از وى استعانت برملا
روح تو از بندگيها ، بىخبر * سرّ تو از استعانتها خلا
غير او را مىپرستى روز و شب * غير را دارى معين در كارها
حسبُنا اللّه گوئى و نعم الوكيل * غافلى ليكن ز مغز « حسبنا »
اين ترا لايق بود در بندگى * يا بود مر حق تعالى را سزا
من گرفتم نيستى با دوست ، دوست * نى تو آخر كار دارى با خدا ؟
گر براى دوستى نائى برش * از براى حاجتى ، بارى بيا