تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
يك گل آنجا كسى كه بيند * ز آن گل ، صد گل ، بديده چيند
از ميوهء آن كسى كه نوشد * صد شهر به ميوه مىفروشد
الگش ز لطافت است شاداب * انگور ز نازكيست چون آب
هر يك با لطف و با نزاكت * دارد از حد فزون حلاوت
انگور آنجا بود به از قند * افزون باشد فنونش از چند
شيرازى و صد هزار ، شيراز * يك‌دانه و بايعش كند ناز
سيبى ز آنجا و صد صفاهان * نزد عقلاست بىشك ارزان
مجموع نطنز و يك مرودش * ديدم كه چشنده مىفزودش
آلوش ارزد به صد بُخارا * كبكش ارزد به صد حُبارا
از ميوه ، مگوى با مخالف * مَن لَمْ يَذق است ليس يعرف
نامى است ز ميوه‌هاى هرجا * در وصف نيايد آن مسمّا
بگذار حديث ميوه ، بگذر * تازان نشوند خلق مخبر
گردد ز افيون‌پرست ، پُرده * لب نگشائى بدان بود به
نى گرد بود نه خاك آنجا * شسته است درخت و تاك آنجا
باران بارد ، نمىشود گل * وز بستن ابر ، واشود دل
يك آيت امتياز آنجا * كان نيست پسند اهل دنيا
با اين همه خوبى كه دارد * اين طايفه را نمىگوارد
نيك است براى صاحب دل * آن ديده‌ورانِ راه و منزل
آن راه سپار با اقامت * خود را داده به حق تمامت
ما را اين حال بود ، چندى * آسايش بال بود ، چندى
دل خورد ز گندمش چو آدم * افتاد از آن بهشت در غم
افتاد به غير جنس ، كارش * لنگيد خر و بماند بارش
حسرت ده خاطر است حالا * ياد آنجا و وضع آنجا
بر ياد معاشران و ياران * از ديه كنم سرشك باران
آن يارى يار ، ياد را ، ياد * و آن صحبت بىغبار را ياد
فيضيّه و مثنوى و باران * جمعيت جمع سازگاران
آن سايهء كوه و آخر روز * آن شادى و ساز و آن غم و سوز
جمعيت در نماز ياران * افتادگى و نياز ياران
بر خاك‌نشينى عزيزان * آن جمع ز خود به حق گريزان