زمين دل مىكاشتم و از رشحات كلمات آبدار ايشان فيضها مىيافتم و به تار و پود سمع و بصر به جهت فؤاد ، لباس تجمّل كمال مىبافتم ، تا به حدّى كه در زمان شباب كه آتش طبيعت در التهاب بود ، گاهگاه با قلّت بضاعت ، از مبادى معرفت و محبّت به قدر حوصله بهره ، مىبردم و فيضى كه وارد مىشد فراخور استطاعت در لباس تمثيل و استعارت به ضابط نظم و خازن تأليف مىسپردم و هر چند طبع را ترقّى در اطوار كمال رو مىداد ، شوق سرشارتر و سخن آبدارتر مىشد ، چه همچنانكه ، هر يك از درجات محبّت و معرفت از ديگرى متولّد مىشود و مراتب هر يك از ديگرى متكامل مىگردد و اصل محبّت ، بدون معرفت ممكن الوصول نيست و اصل معرفت بىمحبّت ممكن الحصول نى ، همچنين هر يك از درجات شوق و سخن كه از درجات محبّت و معرفت ناشى مىشود ، از ديگرى كمال مىگيرد و اصل هر يك از ديگرى به وصول و حصول مىپيوندد ، اگر چه هنوز از زيور عشق و عرفان خاليم ، امّا به حليهء شوق هر دو حاليم و هر چند پيرو سالكان را هم امّا از قدرى « 1 » قدر و رتبهء پيشروان كوى عشق آگاهم ، پيوسته محبّت بر خود مىبندم ، تا شايد به حكم : « من تشبّه بقوم فهو منهم » « 2 » به عشاق پيوندم ،
نمىگويم كه عشقت هست با من * كه مىبندم به عشقت خويش را من
و همواره حلقهوار ، سر زنان بر در اهل عرفان مىگردم تا شايد به حكم « 3 » : « من قرع بابا و لجّ ولج » از زمرهء اهل عرفان گردم .
نگويم نسبتى دارم به نزديكان درگاهت * كه خود را بر تو مىبندم به سالوسى و زرّاقى
پس آن سخنان منظومه را فراهم « 4 » آورده ، در صحيفه ترتيب دادم ، تا متعطّشان
هامش
( 1 ) - عق : « امّا از قدر و مرتبهء پيشروان »
( 2 ) كلام نبوى ( ص ) در نهج البلاغه آمده . . .
( 3 ) كلام نبوى ( ص ) در نهج البلاغه آمده و دو ضرب المثل مشهور تازى كه معادل پارسى ضرب المثل اول : كور ، كور را جويد و آب ، چاله را و ضرب المثل دوم را مولانا بپارسى در بيت ذيل ترجمتا در نظم آورده و آن حديث نبوى است « ص » .گفت پيغمبر كه چون كوبى درى * عاقبت ز آن در بيرون آيد سرى( 4 ) - عب : منظومهء فراهم .