خلوت و كتاب
اگر اجل دهدم مهلت و خدا توفيق * من و خدا و كتابى و گوشهء خلوت
بجز كتاب انيسى دلم نمىخواهد * زهى انيس و زهى خامشى ، زهى صحبت
در محبت اهل البيت
دارم محبّت نبى و خاندان او * گر در جوارشان دهيم جا غريب نيست
ز پيش خويش نگويد حديث و ننويسد * كه در طريق ادب راه هشت و چار گرفت
عالمى پُر ز درّ و گوهر شد * مگر اين طبع فيض دريائى است
مراد فيض از شعر و عشق
نيست شعر من چو شعر شاعران خالى ز مغز * تا توانى دل بتاب از شعر فيض و رو متاب
اشعار فيض حكمت محض است شعر نيست * كى لايق طريقهء او شعر گفتن است
بوى خدا مىوزد از نفس اهل دل * نيست سخن شعر فيض عطرى از آن بوست ، بوست
گر نداند اهل شك فيض از كه مىگويد سخن * نزد ارباب بصيرت بىگمان پيداست كيست
فيض ازين پس گر نگوئى شعر در طور مجاز * نسپرى الّا طريق اهل عرفان خوشنماست
در جبر و اختيار
اختيار خود به او بگذار و بگذر ز اختيار * بنده را جُز اختيارش اختيارى هست ؟ نيست
در عشق و مستى
نالهام مطرب و خون باده و چشمم ساغر * ياد او ساقى اين بزم و دلم شيشه شده است
تجويز قرآن به غنا خواندن
خواندن قرآن و فهميدن به آواز حزين * با خضوع جان و تن از اهل قرآن خوشنماست