كى « انس » گيردم دل شيدا بروح قدس * تا ديدهام در آينهء حقنماى فيض
قصيدهء شمساء « صفير » در مديح فيض
خوش ماندهايم دور ، ز فيض لقاى فيض * ما را مگر بفيض رساند خداى فيض
سرزندگى مرا چو حباب از محيط اوست * يا رب تهى مباد دلم از هواى فيض
نبود عجب اگر دو جهان بر مراد اوست * چون مدّعا دوست بود مدّعاى فيض
سهل است اگر ز عالم صورت گذشته است * شاهى است در ولايت معنا گداى فيض
گر پردهء سحاب شود بحر را محيط * . . . فيض مىنشود از رواى فيض
از تيغ مستقيم كجى سر نمىزند * روشن ز نور شرع مبين است راى فيض
از خويش وحشت است دلم را چه جاى خلق * با ديگران چه انس كند آشناى فيض
آقاى رضا ملقّب به حمد قدّس سرّه
جنگ مورخ 1093
مىرسد از دوست هر دم لطف بىاندازهاى * هر نفسى مىبخشد او جان را حيات تازهاى
مىكند سيلاب قهرش هر زمان ويران مرا * باز مىريزد درين ويرانه رنگ تازهاى
عاشق و رند و خراباتى و مست و سرخوشيم * نيستم دربند اسم و رسمى و آوازهاى
اين ره خوابيده طى از خاكسارى مىشود * نيست سالك را به از افتادگى جمازهاى
گرچه دست شوقم از دامن وصلش كوتهست * مىكشم از دور بر ياد قدش خميازهاى
دل به زلف يار بستم شاد گشتم تا ابد * نيست اين اوراق را ديگر غم شيرازهاى
سرخروئى ( حمد ) را از سيلى اخوان بس است * حسن يوسف را نباشد احتياج غازهاى
ملّا عبد اللّه كاشى قدّس سرّه
جنگ مورّخ 1093
مهر و مه حلقه به گوش در يكتائى توست * نه فلك صفحهاى از دفتر يكتائى توست
كوه و صحرا و بر و بحر ز تو درجوشند * سبزى اين چمن از انجمنآرائى توست