پيوسته سينه مىزندم موج همچو بحر * از شوق دوست تا شدهام آشناى فيض
تا از لبش حديث حيات ابد شنيد * جان شد مقيم چشمهء آب بقاى فيض
در دار ضرب عشق به معيار امتحان * زر شد مس وجود من از كيمياى فيض
درياى غم به سينه نور ديدهام چو موج * دل داده تا مرا خبر آشناى فيض
هرگز ز قطره بخشش دريا شنيده كس * اينك ببين ز طفل سرشكم صلاى فيض
يا رب چه حكمت است كه گنجيده در دلم * با آنكه وسعت دو جهان نيست جاى فيض
ضعف دلم به هيچ ، مداوا نمىشود * جز شربت فواكه دارالشفاى فيض
بىفيض همچو قالب بىجان بود جهان * اى صد هزار جان مقدّس فداى فيض
شاهان كامكار طلبكار نصرتند * تا شد قرين سايهء چتر لواى فيض
دلهاى دلبران شده صيد كمند او * در حيرتم ز جذبهء آهنرباى فيض
سر زد ز فيض مهرش ، رخشنده مطلعى * از مشرق طبيعت من رونماى فيض
خورشيد نور گيرد از انوار راى فيض * مه همچو حلقه بر در دولتسراى فيض