با همه قدرت كه در سر پنجهء تقدير بود * از چنان ربطى كه بُد در عالم ذرّ فيض را
در عرق بنشست همچون گل ز شبنم صبحدم * تا مكان در عالم تن شد مقدّر فيض را
از تنومندى جاهش گشت امكان چاكچاك * تا مكان شد حيّز امكان مقرّر فيض را
هست از آلايش تن پاك ذات پاك او * كى شود از گرد هستى تيره گوهر فيض را
غوطه دادش مبدا فياض در درياى فيض * ز آب رحمت گشت چون طينت مخمّر فيض را
چشم ظاهربين نبيند ، چشم باطن باز كن * تا ز علم و فضل بينى غرق زيور فيض را
سينهاش بحر علوم و اندر آن بحر عميق * نه صدف از نه فلك لبريز گوهر فيض را
چرخ هشتم را ز انجم غرق زيور ساختند * تا گهِ تدريس گردد كرسى زر فيض را
مدرسش از انس و جن چون برگ در گل تو به تو * آسمان چتر سليمانى است بر سر فيض را
حلقهء درسش شده گوى زمين را منطقه * قدسيان زانو شكسته در برابر فيض را
نه فلك نه قبّه آمد بر بناى مدرسش * همچنان صد حلقهء تدريس بر در فيض را
از ضمير روشنش كان لوح محفوظ آمده * صورت آفاق و انفس در برابر فيض را
بر فلك بنهاد از برهان سلّم نردبان * صد فلك از كلى و جزئى مسخّر فيض را