گرنه ختم انبياء مىگشت بر خير الرّسل * گفتمى بىمعجز و برهان پيمبر فيض را
تا شود بر عرش و خواند خطبه بر خيل ملك * نه فلك بنهاد از نه پايه منبر فيض را
چون فلك در وجد و شوق و عالمى بر فيض او * هست در عالم مدار چرخ اخضر فيض را
از سبك روحى اگر بندد ببال پشّه كوه * گرچه هست از هر چه گويم رتبه برتر فيض را
از سبكبالى بگردد همچو فانوس خيال * در دمى صد بار گرد شمع انور فيض را
رفته بيرون از سبكروحى ز قيد ماه و سال * گردش گردون همىسازد معمّر فيض را
هست از كوچكدليها شوخى گهوارهاش * لنگر دانش نمىدارد موقّر فيض را
خلع اگر امكان پذيرد وصف ذات پاك اوست * كشف اگر گردد محقق هست . در خور فيض را
عالمى شد چشمهء خورشيد از اشراق فيض * همچنان از فيض لبريز است ساغر فيض را
نقش پايش مىشود آئينهء مقصدنما * هر كه در راه طلب پا كرد از سر فيض را
سالك اللّه ، فى اللّه ، الى اللّه ساخته * در طريقت مرشد و هادى و رهبر فيض را
كرد از روشندلى علم اليقين عين اليقين * ديدهء حقبين ز نور حق منوّر فيض را
نيست با بىعلم راكِش قفل از در بر نداشت * فتح ابواب علوم آمد سراسر فيض را