كرد ز تاب ستم طاقت من پشت خم * گشت ز بس بار غم قامت صبرم دوتا
همچو كباب ضعيف گريهء من بىسرشك * چون نفس صبحدم نالهء من بىصدا
نعمت الوان غم مىرسدم دمبهدم * گه ز نوال ستم گه ز عطاى بلا
گردِ ره انتظار بوى سر زلف يار * آن تن ما را لباس اين دل ما را غذا
حاصلم از خشك و تر اشكى و لخت جگر * بر سر اين ما حضر هر دو جهان را صلا
گريه تلاطم هنر ناله تراكم اثر * ديده از آن در تعب سينه ازين در عنا
زورق هستى شكست بس كه درين بحر خورد * لطمهء باد عدم سيلى موج فنا
عشق وجود مرا رونق ديگر فزود * خورد مس هستيم غوطه درين كيميا
چشم عدم روشن از گرد وجود منست * عشق بتدريج كرد خاك مرا توتيا
گو بشكن درد عشق يكبهيكم استخوان * چند كند مغز من ناله نهان در عصا
يك سر مويى نماند در دل من جاى عيش * چند كند كاوشم ناوك او جابجا
ريشهء امّيد من حسرت جاويد من * آن يك ازل ابتدا اين يك ابد انتها
حسرت من جاودان طاقت من ناتوان * بار ستم بىحساب تاب و توان بينوا
اى به هلاك دلم بسته كمر بر ميان * وى به فريب دلم ريخته دامان بهپا
از پى آزار جان دست جفا بر عنان * در ره اميد دل پاى وفا در حنا
بهر گريبان دل دست تطاول دراز * وز پى دامان وصل طول امل نارسا
بىغمت اوقات من جمله بباطل گذشت * در غم بود و نبود در سر چون و چرا
تخم محبت ز تو در ته خاك عدم * خرمن مهر و وفا از تو به باد فنا
قاعدهء دوستى ضابطهء دشمنى * آن ز تو ناقص اساس وين ز تو محكم بنا
هم ز تو كامل عيار نقد دغا و دغل * هم ز تو بىاعتبار سكهء مهر و وفا
دور نگردى بسهو يك نفس از خاطرم * با همه بيگانگى چون سخن آشنا
تاب و توانم دگر در غم حسرت نماند * به كه برم زين الم بر در شاه التجا
شاه زمين و زَمَن سرو بهار و چمن * رنگ گل و ياسمن بوى شمال و صبا
قرهء عين رسول چشم و چراغ بتول * فخر نفوس و عقول نقد على رضا
هم شرف بو تراب هم خلف بوالحسن * هم لقب او را تقى هم صفت او را تِقا « 1 »
گلشن اميد را خار رهش شاخ گل * ديدهء خورشيد را خاك درش توتيا
تا كه نهاد آشيان بر سر ديوار او * شد به سعادت مثل سايهء بال هما
دامن خود را فلك گرد از آن كرده است * تا كف فياض او پر كندش از عطا
هامش
( 1 ) - تقى ، پرهيزگارى .