هنوز شور سخن در سرست زانكه بود * دلم به مدحت استاد مايل گفتار
جهان فضل و كمالات صدر شيرازى * كه خاك خطهء شيراز زوست فيض آثار
فلك به مكتب فضلش ز تختهء خورشيد * بسان طفل گرفتست لوح زر به كنار
ستاره نيست بر اين سطح نيلگون چندين * كه صفحهايست پر از عقدهاى خامهنگار
سپهر منصفش آورده تا كه بگشايد * كليد فطرت اين حلّ مشكل اسرار
گه بيان چو نشيند به مسند تدريس * رموز معنى مىخيزد از در و ديوار
گه افادهء معنى به مسند تعليم * چو شرح و بسط نمايد غوامض افكار
ز استماع معانى بود تلامذه را * ز بس گهر صدف گوش پردُرِ شهوار
قلم به كف چو نشيند كه تا كند تحرير * رموز غيبى و اسرار عالم انوار
بود قلم به كف وى غلامكى غواص * كه از ميانهء دريا دُر آورد به كنار
بنازمش كه غزالان دشت معنى را * چنين حريص شكارى همىبود در كار
ربوده است به چوگان فكر گوى كمال * بلى ربايد صد گو چنين يگانه سوار
كجاست بو على و آن فطانت و دقت * به پيش فطرت او تا كند به عجز اقرار
گر او مروّج آثار علم مىنشدى * همىنماندى نامى ز علم عنقاوار
چنان فصيح بيانى كه گاه تقريرش * عجب اگر نكند درك صورت ديوار
ارسطويى همه دارد ولى ز فقر و فنا * ارسطويى كه ندارد سكندرى در كار
چو او كه دارد شاگرد مخلص يكرنگ ؟ * چو من كه دارد استاد مشفق غمخوار ؟
متاع كاسد من زو گرفت نرخ بلند * رواج يوسف من كرد گرم ازو بازار
كنون جدا ز تو اى پادشاه دنيى و دين * درين ديار بدين روضه دارم استظهار
ولى همان ز درت كم نمىكنم امّيد * كه هست از كرمت آرزوى من بسيار
دراز شد سخنت همچو درد دل فياض * به ختم كوش كه انّ الملال فى الاكثار « 18 »
خدايگانا شد بيست سال افزونتر * كه اين قصيده مرا مىخلد به خاطر زار
سروده بودم ازين پيش نغمهء چندى * كه كم ز نالهء بلبل نبوده در گلزار
وليك همت سرشار من برينم داشت * كه خون تازهتر از گل چكانم از منقار
اگرچه خون نوا تازه مىچكد ز لبم * به نيش حسرت ديرين گشودم اين رگ تار
ميى ز نشئهء عرفى به ساغرم كردند * و گرنه من كه و تاب تحمل اين بار
شراب شيشهء شيراز خوردهام اينست * كه نالهام شده از مستى اينچنين سرشار
روان بلبل شيراز شاد باد كه من * بهطور نالهء او بس فزودهام اطوار
هامش
( 18 ) - اكثار ، پرگويى .