دمار اگر ز فلك بر نياورم زانست * كه راضيم ز بهاران كنون به بوى بهار
فلك مرا ز خراسان از آن به دور افكند * كه در عراق كند گرم يوسفم بازار
هواى روضهء پاك تو رخصتم زان داد * كه داشت درگه معصومهء قمم در كار
كدام درگه درگاه نقد آل رسول * كه مىكند فلك اينجا به بندگى اقرار
نهال گلشن موسى جعفر كاظم * كه داده چرخ به دستش كفالت تو قرار
سمّى « 16 » بضعهء پيغمبر آنكه دست قضا * نهاده چون تو گلشن بهر تربيت به كنار
عراق از شرف خاك اوست فخر جهان * قم از صفاى عمارات اوست چون گلزار
چراغ روضهء عاليش سبع سياره * غلام گنبد زيباش تسعهء دوّار
به گاه جوش زيارت درين خجسته حريم * فرشته راه نيابد ز كثرت زوّار
شهاب نيست كه مىريزد آسمان هر شب * ز نقد خويش برين بارگاه بهر نثار
وليك يك يك از آن ريزد آن تنك مايه * كه كم مباد شود نقد و ماند از ايثار
به جنب شمسهء « 17 » او آفتاب را چه محل * به پيش آينه نتوان به باد داد غبار
فلك به زير زمين مهر پرورد هر شب * بدان هوس كه برابر كند به او يك بار
چو روبروى كند با ويش به وقت زوال * ز شرم همسريش بر زمين زند ناچار
چنان ز عكس عمارات او صفا عامست * كه فيض ديدن گل مىدهد نظارهء خار
عموم فيض به حديست اندرين كشور * كه سبزه در نظر آيد ز ديدن زنگار
در او نديده كسى هيچ امتياز فصول * كه هست سبزه و گل از بهار تا به بهار
چه جلوه است كه شمشاد قامتان دارند * مگر بهشت برينست اين قيامتزار
ز بس نداى قُم آيد پى طواف درش * به گوش مردم اين شهر از صغار و كبار
از ان سبب ز قضا از پى تشرف خلق * به قم ملقب گرديد اين خجسته ديار
ز فيض بىعدد خاكبوسى حرمش * ز بس طبيعت من صاف گشت آينهوار
به حجلهگاه خيالم ز عكس عالم غيب * رموز غيبى نقشست بر در و ديوار
ز دود صيقل موج هوا چو آينهاش * گر از جفاى اعادى به دل نشست غبار
چه فيضها كه نبردم ازين خجسته مقام * چه كامها كه نديدم درين ستوده ديار
يكى ز جمله فيوضات اين مقام اينست * كه مشت خاك من اينجا به كيمياست دچار
چه كيميا شرف خدمت مربّى روح * چه كيميا اثر صحبت مروّج كار
اگرچه عالم عالم دُر و گهر آورد * ز بحر خاطر غواص فكرتم به كنار
هامش
( 16 ) - سمّى ، همنام ، همتا .
( 17 ) - شمسه ، قرض زراندود بالاى قبه .