تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
فراخست دامان عيشى كه گيرد * ترا چون كمر يك نفس تنگ در بر به دور رخت شاخ گل در گلستان * سراسر گل زردرويى دهد بر به عهد قدت در چمن بىتكلف * خجالت بود جمله بار صنوبر خرامى به خاك شهيدان خود كن * كه تا وارهيم از تمناى محشر اسيرى كه محتاج لطف تو باشد * سزد گر نشيند ز عالم توانگر به اقبال خارى چه گلها كه چيند * مسلمانى من به عهد تو كافَر ( 1 ) چه لذت ز انديشهء حور كس را * كه نگرفته باشد ترا تنگ در بر زدى تيرم آسان و داغم كه مشكل * كبابى توان خورد ازين صيد لاغر من آن مرغ زارم كه از ناتوانى * به گوشى نزد ناله‌ام حلقه بر در گهى در هواى قفس مىكَنم جان * گهى در فضاى نفس مىزنم پر مينداز بر ناله‌ام گوش خواهش * كه بر سفرهء من كبابست اخگر نفس برنمىآرم از گرد كلفت * كه آهم كند خاك در چشم اختر اگر خاطرم دامنى برفشاند * نگردد دگر جيب مشرق منور به بال‌وپر ناله خواهم پريدن * شود گر سبكبارى ضعف ياور يكى بر سر اين نُه ايوان برآيم * درين خانه تا كى نشينم مكدر سبك‌روحى من نسيم بهارست * كه بر خاربن گر وزد گل دهد بر سرو برگ آميزش كس ندارم * زنم موج در خويش چون آب گوهر به يار سفر كردهء من كه گويد * كه اى چشم غربت ز رويت منور تو چون شعله تا از سرم پا كشيدى * نشاندى به خاكسترم همچو اخگر ترا ساخت غربت مرا سوخت دورى * تويى گل به دامن منم خاك بر سر تو زودم فراموش كردى و ليكن * خيال تو نام مرا دارد از بر ترا بر زبان قلم نايم اما * غمت كرده حرف مرا زيب دفتر چه درسم كه ناخوانده گشتم فراموش * چه نامم كه نابرده گشتم مكرر چو در نامه حال دل خود نويسم * فشانم كف خون به بال كبوتر منم بىتو دامن فشانده به ساقى * منم بىتو دل برگرفته ز ساغر كسى را كه يارى نباشد به دامن * كشد درد سر گر نهد لب به كوثر نهال طرب بىتو در باغ خاطر * درختيست پژمرده بىبرگ و بىبر چرا دل نباشد مرا بىتو درهم * چسان بىتو خاطر نباشد مكدر نه پايى كه گامى نهم بىتو در ره * نه دستى كه بىتو كنم خاك بر سر چه سازم كه هجران ياران يكدل * قضاييست مبرم بلايى مقدر
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 84 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده