فراخست دامان عيشى كه گيرد * ترا چون كمر يك نفس تنگ در بر
به دور رخت شاخ گل در گلستان * سراسر گل زردرويى دهد بر
به عهد قدت در چمن بىتكلف * خجالت بود جمله بار صنوبر
خرامى به خاك شهيدان خود كن * كه تا وارهيم از تمناى محشر
اسيرى كه محتاج لطف تو باشد * سزد گر نشيند ز عالم توانگر
به اقبال خارى چه گلها كه چيند * مسلمانى من به عهد تو كافَر ( 1 )
چه لذت ز انديشهء حور كس را * كه نگرفته باشد ترا تنگ در بر
زدى تيرم آسان و داغم كه مشكل * كبابى توان خورد ازين صيد لاغر
من آن مرغ زارم كه از ناتوانى * به گوشى نزد نالهام حلقه بر در
گهى در هواى قفس مىكَنم جان * گهى در فضاى نفس مىزنم پر
مينداز بر نالهام گوش خواهش * كه بر سفرهء من كبابست اخگر
نفس برنمىآرم از گرد كلفت * كه آهم كند خاك در چشم اختر
اگر خاطرم دامنى برفشاند * نگردد دگر جيب مشرق منور
به بالوپر ناله خواهم پريدن * شود گر سبكبارى ضعف ياور
يكى بر سر اين نُه ايوان برآيم * درين خانه تا كى نشينم مكدر
سبكروحى من نسيم بهارست * كه بر خاربن گر وزد گل دهد بر
سرو برگ آميزش كس ندارم * زنم موج در خويش چون آب گوهر
به يار سفر كردهء من كه گويد * كه اى چشم غربت ز رويت منور
تو چون شعله تا از سرم پا كشيدى * نشاندى به خاكسترم همچو اخگر
ترا ساخت غربت مرا سوخت دورى * تويى گل به دامن منم خاك بر سر
تو زودم فراموش كردى و ليكن * خيال تو نام مرا دارد از بر
ترا بر زبان قلم نايم اما * غمت كرده حرف مرا زيب دفتر
چه درسم كه ناخوانده گشتم فراموش * چه نامم كه نابرده گشتم مكرر
چو در نامه حال دل خود نويسم * فشانم كف خون به بال كبوتر
منم بىتو دامن فشانده به ساقى * منم بىتو دل برگرفته ز ساغر
كسى را كه يارى نباشد به دامن * كشد درد سر گر نهد لب به كوثر
نهال طرب بىتو در باغ خاطر * درختيست پژمرده بىبرگ و بىبر
چرا دل نباشد مرا بىتو درهم * چسان بىتو خاطر نباشد مكدر
نه پايى كه گامى نهم بىتو در ره * نه دستى كه بىتو كنم خاك بر سر
چه سازم كه هجران ياران يكدل * قضاييست مبرم بلايى مقدر
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 84
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٨٤