به داغ من كه بگيرد ز نام مرهم روى * به درد من كه به داروى كس ندارد كار
به غربت سفر اهبطوا « 14 » ز درگه قرب * كه بازگشت ندارد درو يكى ز هزار
به زورقى كه براى نجات طوفانى * ميان لجهء طوفان گشوده است كنار
به ذوق بلبل گلزار آتش نمرود * كه شعله شعله گلش مىدميد از دستار
به چشم بستن اميد پير كنعانى * كه بوى پيرهنش تازه مىكند گلزار
به عزتى كه به يوسف رسيده در ته چاه * كه شد به پلهء معراج در شرف طيّار
به حسرتى كه زليخا بهار كرد خزان * به رحمتى كه خزانش گرفت بوى بهار
به حرف عشق كه دارد كليم را الكن * به بوى عشق كه گردد مسيح ازو بيمار
به ناز حسن كه آيد به گوش ارنى گوى * ز لنترانى « 15 » او ذوق مژدهء ديدار
به دست صبر كه هرگز نمىرسد به عنان * به پاى شوق كه آيد برهنه بر سر خار
به حرف عقل كه نشنيده مىكند دلگير * به درس عشق كه ناخوانده مىشود تكرار
به كاردانى حسن و به سادهلوحى عشق * به شوق شعلهء بىصبر و آهنين ديوار
به زودسيرى وصل و گرسنه چشمى هجر * به ناگوارى كام و به ناگزيرى كار
به لذت دم آبى كه در دهان آيد * گه مشاهدهء كنج لب مكيدن يار
به تنگگيرى امّيد و دلگشايى يأس * به خاكسارى عجز و به نخوت پندار
به شرمگينى حسرت به ترزبانى ميل * به ناتوانى حيرت به لذت ديدار
به بردبارى تمكين به سرگرانى ناز * به پردهدارى ناموس و ديده بانى عار
به كبرياى تحمل به طمطراق شكوه * به احتراز متانت به احتمال وقار
به برگشايى آغوش مرگ يعنى تيغ * به قامت اجل ايستاده يعنى دار
به نخل صورت شيرين كه شد ز معجز عشق * به آب تيشهء فرهاد سبز در كهسار
به رشد ناقهء ليلى كه راه وادى وصل * به پاى گمشدگى رفت تا به منزل يار
به حق اين همه سوگندهاى كذب گداز * كه جز به قوّت صدقست حمل آن دشوار
كه گر مراد دو عالم مرا ز خاك درت * نهد زمانه جزاى صبوريم به كنار
چنان به كام جهان آستين برافشانم * كه برفشاند دامن كسى به مشت غبار
اگر فلك ندهد كام من ز خاك درت * به نيم ناله برآرم ز هفت چرخ دمار
ز وصل دوست چه گل چيند آنكه از حسرت * به پاى او نفس واپسين نكرد نثار
جدا ز درگهت اين صبر هم از آن كردم * كه هست در كف شوقم گلى ازين گلزار
هامش
( 14 ) - - بقره 2 / 36 و 38 ؛ اعراف 7 / 24 .
( 15 ) - - اعراف 7 / 143 .