تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
به داغ من كه بگيرد ز نام مرهم روى * به درد من كه به داروى كس ندارد كار به غربت سفر اهبطوا « 14 » ز درگه قرب * كه بازگشت ندارد درو يكى ز هزار به زورقى كه براى نجات طوفانى * ميان لجهء طوفان گشوده است كنار به ذوق بلبل گلزار آتش نمرود * كه شعله شعله گلش مىدميد از دستار به چشم بستن اميد پير كنعانى * كه بوى پيرهنش تازه مىكند گلزار به عزتى كه به يوسف رسيده در ته چاه * كه شد به پلهء معراج در شرف طيّار به حسرتى كه زليخا بهار كرد خزان * به رحمتى كه خزانش گرفت بوى بهار به حرف عشق كه دارد كليم را الكن * به بوى عشق كه گردد مسيح ازو بيمار به ناز حسن كه آيد به گوش ارنى گوى * ز لن‌ترانى « 15 » او ذوق مژدهء ديدار به دست صبر كه هرگز نمىرسد به عنان * به پاى شوق كه آيد برهنه بر سر خار به حرف عقل كه نشنيده مىكند دلگير * به درس عشق كه ناخوانده مىشود تكرار به كاردانى حسن و به ساده‌لوحى عشق * به شوق شعلهء بىصبر و آهنين ديوار به زودسيرى وصل و گرسنه چشمى هجر * به ناگوارى كام و به ناگزيرى كار به لذت دم آبى كه در دهان آيد * گه مشاهدهء كنج لب مكيدن يار به تنگ‌گيرى امّيد و دلگشايى يأس * به خاكسارى عجز و به نخوت پندار به شرمگينى حسرت به ترزبانى ميل * به ناتوانى حيرت به لذت ديدار به بردبارى تمكين به سرگرانى ناز * به پرده‌دارى ناموس و ديده بانى عار به كبرياى تحمل به طمطراق شكوه * به احتراز متانت به احتمال وقار به برگشايى آغوش مرگ يعنى تيغ * به قامت اجل ايستاده يعنى دار به نخل صورت شيرين كه شد ز معجز عشق * به آب تيشهء فرهاد سبز در كهسار به رشد ناقهء ليلى كه راه وادى وصل * به پاى گم‌شدگى رفت تا به منزل يار به حق اين همه سوگندهاى كذب گداز * كه جز به قوّت صدقست حمل آن دشوار كه گر مراد دو عالم مرا ز خاك درت * نهد زمانه جزاى صبوريم به كنار چنان به كام جهان آستين برافشانم * كه برفشاند دامن كسى به مشت غبار اگر فلك ندهد كام من ز خاك درت * به نيم ناله برآرم ز هفت چرخ دمار ز وصل دوست چه گل چيند آنكه از حسرت * به پاى او نفس واپسين نكرد نثار جدا ز درگهت اين صبر هم از آن كردم * كه هست در كف شوقم گلى ازين گلزار
هامش
( 14 ) - - بقره 2 / 36 و 38 ؛ اعراف 7 / 24 . ( 15 ) - - اعراف 7 / 143 .