به قهر او كه ز بيمش شكسته رنگ خزان * به لطف او كه به يادش شكفته روى بهار
به خشم او كه به هيچش زبانه ننشيند * مگر ز قطرهء اشكِ دويده بر رخسار
به وصف او كه در آغوش نطق تن ندهد * مگر همو به زبان اثر كند اظهار
به كنه او كه نقاب جمال نگشايد * مگر به حجلهء علمش كه هست آينهزار
به شبه او كه نديدست عقل صورت او * مگر به بتكدهء وهم بر در و ديوار
به راه او كه ز خار قدم دماند گل * به شوق او كه به راه نفس فشاند خار
به عشق او كه خَرَد ذرّه را به خورشيدى * به وصل او كه برد قطره را به دريا بار
به پلهپلهء تجريد سُلَّم « 13 » توحيد * به پايه پايهء معراج احمد مختار
به رهروى كه كند عقل خار راهش را * به جاى دستهء گل زيب گوشهء دستار
به خواجهاى كه پى حفظ جبرئيل امين * چو عنكبوت شدش پردهدار بر در غار
به سرورى كه شرف در پناه او بردند * ز سروران دو عالم مهاجر و انصار
به صفدر صف هيجاى لافتى الّا * كه در قلمرو دين هم سرست و هم سردار
به موج جوهر تيغش كه شاهدان ظفر * به گرد چهره برندش به جاى طره به كار
به چين ابروى خشمش كه از مهابت او * اجل به سايهء شمشير مىبرد زنهار
بدان سفينهء عصمت كه جز به رهبريش * كسى ز ورطهء حيرت نمىرسد به كنار
به پاكدامنى آب گوهر عصمت * كه پاى شبهه به گِردش نكرده است گذار
به فيض يازده گلبن كزان دو گلبن را * عليست آب روان و بتول گُلبنزار
بدان چهارده نخل بلند سايه فكن * كه هست گلشن عصمت از آن هميشه بهار
به پايهء تو كه افلاك را شمارد ننگ * به سايهء تو كه از آفتاب دارد عار
به مدحت تو كه پهلو نمىدهد به سخن * به نعمت تو كه تن درنمىدهد به شمار
به قدر خيمهء جاهت كه آسمان بلند * به دامنش نتواند نشست همچو غبار
به درگه تو كه نام سپهر گيرد پست * به روضهء تو كه حرف بهشت گيرد خوار
به راه كوى تو كش بالگسترند ملك * كه پا نهند به صد ناز بر سرش زوّار
به حسرتم كه ز وصف تو مىتپد بر خويش * به طاقتم كه ز نام تو مىرود از كار
به صبر من كه ز آوازه مىشود معزول * به ضعف من كه به انديشه مىشود بيمار
به اين دمم كه بگيرد ز صحبت همدم * به اين غمم كه بميرد ز ديدن غمخوار
به رغبتم كه به سامانترش كند حرمان * به محنتم كه پريشانترش كند تيمار
به غيرتم كه نمايانترش كند دورى * به حسرتم كه فراوانترش كند ديدار
هامش
( 13 ) - سلّم ، نردبان .