براى حملهء اثقال كارخانهء تست * قضا كه كرده سماوات هفتگانه قطار
شهابِ چرخِ برين سركشيده مىآيد * كه تا به بزم تو يابد چو شمع استقرار
چو شمع بزم ترا بيند ايستاده ز دور * ز انفعال به باد فنا رود چو شرار
گر آسمان همه تن آفتاب گرديدى * به روضهء تو مشابه شدى ولى دشوار
ور آفتاب به چرخ نهم شدى بودى * شبيه تو چو شوى بر سمند قدر سوار
تبارك اللّه از آن نازنين سمند كه هست * به گاه جلوه چو طاوس مست در رفتار
سمند شوخ مزاج تو شعلهپروازيست * كه جز نگاه ترا دستكم دهد به چدار ( 6 )
چو برق كوه نورد و چو باد بحر سپر * چو شعله در حركات و چو فتنه در آثار
به گاه پويه ملايم رود چنان در راه * كه آبِ نغمه مگر مىرود به جدول تار
سبكروى كه نيابد به غير آسايش * بفرض اگر به رگ جان كند چو ناله گذار
اثارهاى « 10 » ز پيش دود دودهء صحرا * شرارهاى ز سمش برق خرمن كهسار
چو شعله وقت فراز و چو قطره گاه نشيب * چو عشوه خوشحركات و چو جلوه خوشرفتار
چو نبض معتدلش جستوخيز متناسب * چو نشئه در رگ دلها دويدنش هموار
گهى چو رنگ عدويت پريده در عالم * گهى چو نام نكويت دويده در اقطار
به روى برگ گلش گر گذر فتد بدود * سبك چنان كه دود موج خنده بر لب يار
بود ز گرد شتابش عبير بردم و يال * بود ز خون درنگش به پا و دست نگار
نزاكت گره دُم چنان كه پندارى * كه آب نغمه گره گشته است بر رگ تار
چو عمرِ مدتِ غفلت سوارش از نرمى * رسد به منزل و آگاه نيست از رفتار
به گاه دو ز عرق نم نمىدهد كفلش * كه شعله را ننشستست ژاله بر رخسار
اگر به پست و بلند زمانهاش تازى * چنان دود كه نجنبد علاقهء دستار « 11 »
هلال نعل كه گر بر سپهرش انگيزى * فتد ز پويه به چرخ چهارمش چو گذار
چنان كه آينه بر روى ماه نو گيرند * هلال زار شود آفتاب آينهوار
صرير خامهء كاتب به وصف سرعت او * دود به جادهء مِسطر « 12 » چو نغمه بر رگ تار
به پشت وى نتواند نشست كس جز تو * كه غير نور نگردد كسى به شعله سوار
خدايگانا دارم جدا ز خاك درت * چنان دلى كه بگريد جهان به حالش زار
چو شمع بارگهت روشنست سوز دلم * شبانه روز كه روز منست هم شب تار
هامش
( 10 ) - اثاره ، گرد انگيختن .
( 11 ) - علاقه ، نوار و نخ ابريشمى تابيده ؛ علاقهء دستار ، طرّهء دستار ، ريشهء دستار كه براى زينت گذارند .
( 12 ) - مسطر - ق 4 / 6 .