هزار شكوه بود از فلك مرا هر دم * ولى نيارم از آنها يكى كنم اظهار
چگونه كس كند اظهار شكوهاى كز ننگ * ز شرم گفتن او رنگ بشكند گفتار
همين بسست شكايت ازو كه كرد مرا * جدا ز روضهء عرش آشيان فيض آثار
فريب اين جو گندمنما از آن فردوس * برون فكند چو آدم مرا به زارى زار
به خاكِ خوارى از آن روضه طالع پستم * چنان فكند كه بر آسمان رسيد غبار
نه روضه بلكه جهانى ازين فلك بيرون * نه روضه بلكه بهشتى ازين جهان به كنار
زمانه در طرف وى چو جاده از منزل * سپهر در كنف وى چو سايه از ديوار
جهات سته دران رَحبه « 2 » يك جهت ز جهات * سپهر تسعه در ان عرصه قطرى از اقطار
نشيب پيش فراز وى اين نشيب و فراز * يسار پيش يمين وى اين يمين و يسار
گرفته با همه وسعت مكان به عالم تنگ * چنان كه صورت عالم به ديده در ابصار
كنند گرد سرش دور دايرات فلك * محيط عالم كونست و مركز ادوار
من از صفاى هوايش همينقدر دانم * كه يا بهار بهشتست يا بهشت بهار
چنين كه منفرد افتاده است در رفعت * فلك چه حد كه به او دم زند ز قرب جوار
خميده ماند فلك بس كه كرد قامت خم * پى تواضع اين بارگاه فيض آثار
به پيش شمسهء او آفتاب مىلرزد * چنان كه طفل سبقخوان به پيش مكتبدار
به جنب روزن او آفتاب را چه محل * كه او ز چرخ كند ناز و چرخ ازين انوار
به نيمخشت زر خود فلك چه مىنازد * چرا ننازد ازين جنس گنبدش بسيار
به پيش طاق وى ار هشتم آسمان نبود * هزار كوكب قنديل از چه يافت قرار
به دور وى خط زرين كتابه نيست كه هست * نوشته نسخهء علم قضاش بر ديوار
چنين عمارتى امكان نبست تا ز قضاست * زمانه قابل تعمير و آسمان معمار
فلك شبيه وى افتاده است تا به ابد * بدين مناسبت او را بلند شد مقدار
اگر به معنى وى صورتى بنا خواهند * جهات كون و مكان را چو نيست اين معيار
مهندسان معانى مگر بفرض كنند * به سطح چرخ نهم نصب پايهء پرگار
ز فيض ظاهر و باطن توان يقين دانست * كه يك درش به بهشتست و يك درش به بهار
سپهر مىشود آنجا به چاكرى قايل * زمانه مىكند آنجا به بندگى اقرار
بلى چگونه نگردد زمانهاش ممنون * بلى چگونه نباشد سپهر منّتدار
كه هست بارگه خسرو زمين و زمان * كه هست پردهسراى شه صغار و كبار
خدايگان دو عالم امام جن و بشر * رضىّ ارض و سما و رضاى ليل و نهار
هامش
( 2 ) - رحبه ، زمين فراخ .