تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
امام ضامن و ثامن على بن موسى * كه هست خاك درش كحل ديدهء ابرار تبسمش به لب لطف و چين برابر وى خشم * يكى بهار خزان و يكى خزان بهار ز بس ز عدل وى از پا فتاده فتنهء مست * نمىتواند برخاستن ز خواب خمار ز بس به عهد وى آسود روزگار حَرون « 3 » * دلش نداد كه از خواب خوش شود بيدار در آستانهء او آفتاب ز آمد و شد * به غير درس زيارت نمىكند تكرار نباشد ابر كه از جوش زايران درش * نشسته چرخ برين را غبار بر رخسار بلى غبار درش را طراوتيست ز فيض * كه ابر رحمت ازو مايه مىبرد هموار محاسبان خرد در حساب بخشش او * كرور را نشمارند در عداد شمار شهى كه پايهء او رنگش از گرانقدرى * بود ز كرسى شش پايهء جهاتش عار شهى كه مسند جاهش به بام عرش كند * تكبّرى كه به فردوس عاشق ديدار فروغ پايهء تختش به سطح چرخ نهم * عيان‌ترست كه بالاى كوه شعلهء نار شهنشهى كه اگر باج بر زمانه نهد * تهى كنند خزاين همه جبال و بحار كند به منع درشتى اشاره گر به فلك * زمانه همچو كف دست مىشود هموار نهيبش ار به رجوع زمانه امر كند * به قهقرى پى از امسال بگذراند پار به خدمتش چو نشست اين يك آن دگر برخاست * دو بنده‌اند سياه و سفيد ليل و نهار ز بندگان سراى وى اسود و ابيض * دو چاكرند يكى از حبش يكى ز تتار مجرّه « 4 » نيست فلك را كه طوق بندگيش * فكنده است به گردن ز نقره زنگىوار از آنكه باعث آزار او شده انگور * ز تاك دست قضا سرنگونش كرده به دار بود به عهد شميم بهار خلق خوشش * فلك ز عطر لبالب چو طبلهء عطار نسيم خلقش اگر بر چمن وزد دزدد * نفس ز عطر گل و ياسمن مشام بهار اگر ز خاك درش آبرو برد گلشن * غلاف غنچه شود ناف آهوى تاتار ز بوى زلف عروسان خلق او پيچيد * به خويش طرهء سنبل ز رشك در گلزار صلاى عيش زند چون بهار عهد خوشش * نگار بسته برآيد ز شاخ دست چنار اگر ملايمتش آب در چمن بندد * ز ناز بالش گل رنجه مىشود سر خار به حكم نهى ابد امتناع حِسبهء « 5 » او * به گِرد دختر رز شيشه مىكشد ديوار كند چو حكم فسردن به شعلهء آواز * ز بيم خشك شود خون نغمه در رگ تار محيط علمش اگر موج‌وَر شود افتد * تخيّلات دو عالم چو خار و خس به كنار
هامش
( 3 ) - حرون ، سركش ، نافرمان . ( 4 ) - مجرّه ، كهكشان . ( 5 ) - حسبه ، احتساب ، امر به معروف آنگاه كه ترك آن آشكار باشد و نهى از منكر آنگاه كه فعل آن آشكار باشد .