تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
چه منت از مه و خورشيد مىكشم كه بسست * فروغ گوهر اشكم چراغ در شب تار ميان فوج بلا آن‌چنان گداخته‌ام * كه قطر دايرهء درد شد تنم ناچار چرا براى غم انگشترى ز زر نكنم * تنم كه زرد و ضعيف و دوتاست از غم يار دلم چو كوه به خود از نشاط غم باليد * اگرچه بار غمم كرد جسم زار و نزار به روى بسترم ازبس‌كه استخوان شكند * مدام ناله ز پهلو كنم چو موسيقار به دفع فلسفيان گو كلاميان بكنند * جواز خرق فلك را ز آهم استفسار ز بس كه خوى به هجران مرا شده ترسم * كه آرزو نشود ديده را دگر ديدار فلك ز گردش خود بازاستد ار شايد * كنون كه كرد جدايى ميانهء من و يار به شكوهء فلكم گر زبان گشاده شود * سخن ببايدم از سر گرفت ديگر بار

تجديد مطلع

[ فغان ز كج‌روشيهاى چرخ ناهموار ]

فغان ز كج‌روشيهاى چرخ ناهموار * كه هيچ‌گونه ندارد به راستى سروكار به گردش فلك اميد استقامت نيست * جز اعوجاج نيايد ز طينت پرگار ز من شنو كه كجى جز و معنى فلكست * ز كج‌نهاد مجوييد راستى زنهار ستاره نيست فلك را كه اين كهن خيمه * ز كهنگى شده سوراخها درو بسيار ز بس كه بار مظالم به دوش اوست مدام * قدش خمست چو قدّ كسى كه دارد بار بسست اى فلك آزار بيدلان تا چند * ز توسنى نشدى خسته پاره‌اى هموار مرا اراده به دست تو داده‌اند اكنون * كجا روم چه كنم من پياده و تو سوار مترس اگر بغلط كار عيش راست شود * كه كج نمىشود اندوه را سرِ پرگار تو كج‌نهادى و من راستگو نمىدانم * ميان ما و تو آخر چگونه افتد كار چه شد كه انس به هيچ آفريده نگرفتم * كه من غريبم و اين مردمان غريب آزار هرآنچه بوى وفايى نيايد از چمنش * مگير يار كه يارى نيايد از اغيار ز هرچه رنگ فنا دارد اندرين گلشن * مجوى انس كه وحشت فزون كند مردار چگونه وحشت كس در جهان نيفزايد * كه اين خرابه دياريست خالى از ديّار درون پرده ندانم كه دارد آمد شد * كه گرد هست و ليكن پديد نيست سوار به اهل دل چه عجب مهربان فتاده فلك * كه زخم غنچه نخارد مگر به ناخن خار چنان رميده‌ام از بخت سايه‌پرور خويش * كه ديو در نظر آيد مرا ز سايهء يار سپهر منكر جورم نمىتواند شد * كه زردرويى انكار مىكند اقرار