به تن لباس دَرَم ز آرزوى عريانى * كه بندپاست درين راه بر سرم دستار
چگونه راز بپوشم كه همچو غنچهء گل * نقاب خود به خود افتد مرا ز چهرهء كار
عجب ولايت امنيست ملك رسوايى * كه هيچگونه كسى با كسى ندارد كار
تو حاضرى و به روى تو ديده نگشايم * كه بىرخ تو فراموش كردهام ديدار
چنان حكايت من تشنهء شنيدنهاست * كه باز مىشود از شوق خود به خود طومار
دگر به منع من اى عقل دردسر كم كش * كه من مجادله با خويش كردهام بسيار
كنون كه ذوق جنون ريشه كرد در دل من * دگر نمىشود اين نخل كنده از بن و بار
كنون كه دامن من پر ز سنگ طفلانست * خرد به را هم از آيينه مىكشد ديوار
كنون كه كرده مجردترم ز نور نظر * فلك كشيده به گردم ز آبگينه حصار
دگر چه دفع ملامت كند نهفتن عشق * مرا كنون كه برافتاده پرده از رخ كار
چه پردگى كندم تار عنكبوت آخر * خرد چه هرزه به من مىتند عناكبوار « 1 »
مرا كنون كه نمودند راه عالم غيب * درين ستمكده ديگر نه ممكنست قرار
چسان نگاه تواند به ديده كرد درنگ * دمى كه پرده برافتد ز پيش چهرهء يار
چو عشق جاى كند در طبيعتى ، هرگز * به حيلهها نتوان كرد منعش از اظهار
چراغ تا كه نيفروختند در فانوس * ز خلق چهره تواند نهفت در شب تار
ظهور عشق به اظهار نيست حاجتمند * كه ظاهرست وجود مؤثر از آثار
به عهد عشق مجوييد اثر ز هستى من * كه آفتاب درآيد به سايهء ديوار
بهار شد چمنم از نسيم گلشن عشق * چو گل شكفتهام اكنون درين خجسته بهار
كنون كه هم گل و هم بلبلم درين گلشن * كنم به وصف بهار خود اين غزل تكرار
تجديد مطلع
[ ز موج رنگ گل و سبزه در هواى بهار ]
ز موج رنگ گل و سبزه در هواى بهار * به بال جلوهء طاوس مىپرد گلزار
به نقل آب و هوا حاجت ار فتد يابد * ز نقل آب و هواى چمن شفا بيمار
گرفت ابر ز خجلت دريچهء مشرق * چو صبح غنچه دميدن گرفت در گلزار
چو طشت خون شده از عكس لاله دامن دشت * به نيش برق گشودند تا رگ كهسار
ز موج سبزه و گل بس كه گشت عكسپذير * به رنگ كاغذ ابرى شدست ابر بهار
هامش
( 1 ) - عناكب ( ج عنكبوت ) .