دم هوا چو دم مرده برنمىآيد * ز تاب مهر نفسگير گشته شخص جهان
ز تاب گرما آن موجه نيست دريا را * كه پوست شد به تنش خشك و چين فتاده بر ان
ز شغل خويش چنان باز ماندهاند اشيا * كه ابر هم نكند ياد گريهء نيسان
هوا چو شعله برافروختست و بر زبرش * به روى هم متراكم سحاب همچو دخان
جهان چو دانهء اخگر شدست از گرمى * سحاب چون كف خاكستريست بر سر آن
چو در رَماد « 4 » كه آتش نگاه مىدارند * به ابر حفظِ حرارت نموده تابستان
نه دود بر سر آتش بود كه از گرما * فكنده است به سر سايه آتش سوزان
ز تاب مهر عجب نيست گر برند پناه * دگر به سايهء عشاق آفتابوشان
تميز بلهوس از عاشقست بس مشكل * كه هر دلى شده سوزان و هر جگر بريان
پى پناه به دنبال ظلّ مخروطى « 5 » * شبانه روز بود آفتاب سرگردان
عيان ز چين سر زلف يار عارض نيست * به زير سايه بود آفتاب گشته نهان
ز بحر سينهء عشاق خاستست مگر * كه گشته در عوض قطره ابر شعلهفشان
چنين كه مايهء ابر بهار هست بخار * شدست مايهء ابر تموز هم ز دخان
چو آه عاشق گشتست ابر آتشبار * چو ابر آه بود ، آتشش بود باران
به وصف گرمى آب و هوا درين ايام * زبانهايست مرا در دهن به جاى زبان
ز بس كه روى زمين داغ شد ز آتش مهر * ز بس كه انجمن شعله گشت لاله فشان
چنان كه موى نمىرويد از نشانهء داغ * به صد بهار نگردد ز دشت سبزه عيان
چنان زمانه برافروخت آتشى كه مگر * علم زد آتش خشم خدايگان جهان
امام موسى كاظم كه شخص حلمش اگر * نه كظم « 6 » غيظ نمودى ز اهل بغى زمان
بسان كورهء تفسيده ركنهاى جحيم * ز آتش غضبش برفروختى دوران
تمام مدح ويست و مديح آبايش * اگر ز تورات آگه شوى ور از قرآن
به فصّ « 7 » خاتم وى نقش بود امام الناس * دمى كه بود ظهورش نهفته در كتمان
اگرنه غايت ايجاد عالمستى او * هنوز بودى عالم به صلب خاك نهان
جهان اگر به جهان جلال او سنجند * محيط كون و مكان قطره است و او عمان
اگر به رتبهء او بنگرى توانى گفت * كه مثل او نبود در قلمرو امكان
هامش
( 4 ) - رماد ، خاكستر .
( 5 ) - ظلّ مخروطى ، سايهء مخروطى شكل كه به وسيلهء سيارهاى در جهت مخالف خورشيد افكنده شده باشد ، در اينجا خورشيد خود در حكم آن سياره است .
( 6 ) - كظم ، فرو خوردن خشم .
( 7 ) - فص ، نگين .