تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
دم هوا چو دم مرده برنمىآيد * ز تاب مهر نفس‌گير گشته شخص جهان ز تاب گرما آن موجه نيست دريا را * كه پوست شد به تنش خشك و چين فتاده بر ان ز شغل خويش چنان باز مانده‌اند اشيا * كه ابر هم نكند ياد گريهء نيسان هوا چو شعله برافروختست و بر زبرش * به روى هم متراكم سحاب همچو دخان جهان چو دانهء اخگر شدست از گرمى * سحاب چون كف خاكستريست بر سر آن چو در رَماد « 4 » كه آتش نگاه مىدارند * به ابر حفظِ حرارت نموده تابستان نه دود بر سر آتش بود كه از گرما * فكنده است به سر سايه آتش سوزان ز تاب مهر عجب نيست گر برند پناه * دگر به سايهء عشاق آفتاب‌وشان تميز بلهوس از عاشقست بس مشكل * كه هر دلى شده سوزان و هر جگر بريان پى پناه به دنبال ظلّ مخروطى « 5 » * شبانه روز بود آفتاب سرگردان عيان ز چين سر زلف يار عارض نيست * به زير سايه بود آفتاب گشته نهان ز بحر سينهء عشاق خاستست مگر * كه گشته در عوض قطره ابر شعله‌فشان چنين كه مايهء ابر بهار هست بخار * شدست مايهء ابر تموز هم ز دخان چو آه عاشق گشتست ابر آتشبار * چو ابر آه بود ، آتشش بود باران به وصف گرمى آب و هوا درين ايام * زبانه‌ايست مرا در دهن به جاى زبان ز بس كه روى زمين داغ شد ز آتش مهر * ز بس كه انجمن شعله گشت لاله فشان چنان كه موى نمىرويد از نشانهء داغ * به صد بهار نگردد ز دشت سبزه عيان چنان زمانه برافروخت آتشى كه مگر * علم زد آتش خشم خدايگان جهان امام موسى كاظم كه شخص حلمش اگر * نه كظم « 6 » غيظ نمودى ز اهل بغى زمان بسان كورهء تفسيده ركنهاى جحيم * ز آتش غضبش برفروختى دوران تمام مدح ويست و مديح آبايش * اگر ز تورات آگه شوى ور از قرآن به فصّ « 7 » خاتم وى نقش بود امام الناس * دمى كه بود ظهورش نهفته در كتمان اگرنه غايت ايجاد عالمستى او * هنوز بودى عالم به صلب خاك نهان جهان اگر به جهان جلال او سنجند * محيط كون و مكان قطره است و او عمان اگر به رتبهء او بنگرى توانى گفت * كه مثل او نبود در قلمرو امكان
هامش
( 4 ) - رماد ، خاكستر . ( 5 ) - ظلّ مخروطى ، سايهء مخروطى شكل كه به وسيلهء سياره‌اى در جهت مخالف خورشيد افكنده شده باشد ، در اينجا خورشيد خود در حكم آن سياره است . ( 6 ) - كظم ، فرو خوردن خشم . ( 7 ) - فص ، نگين .