شميم « 8 » خلق تو روحى دميده در تن روح * نسيم لطف تو جانى فزوده بر سر جان
بهار اگر ورقى خواند از گلستانت * كتابخانهء گل را دهد به باد خزان
به پيش ابر كف تست باد در كف ابر * ز دست بخشش دست تو خاك بر سر كان
مثال امر تو نافذ شود به خاك ثقيل * برات نهى تو جارى بود بر آب روان
به كوه حلم تو سنجند اگر گرانى كوه * سبك چو گرد رود بر هوا جبال گران
به بحر دست تو گر افكنند قلزم را * ز بيم غرق چو موج از ميان رود به كران
به دشمنى تو نافع نمىشود طاعت * به دوستى تو نقصان نمىكند عصيان
اگر تو پا ننهى در ميانه چون پرگار * رسد به دايرهء روزگار صد نقصان
نصيحتى ز تو رهبرتر از هزار دليل * خطابتى ز تو پرنفعتر ز صد برهان
اگرچه نزد خرد نارسيدهاى به وجوب * ولى مكان تو صدره گذشته از امكان
به جام جم نتوان يافت آنچه ديد خرد * ز خشت گنبد گردون مشابه تو عيان
به پيش او چه بود هفت گنبد گردون * به جنب او چه كند هشت روضهء رضوان
خلاف راى تو زان نقص دين بود كه خداى * به تار عهد تو تابيده رشتهء ايمان
خللپذير شود پنج ركن دين يكبار * اگرنه مهر تو دين راست اعظم الاركان
اگر به خاك درت تشنه را دهند نويد * دگر هوس نكند آب چشمهء حيوان
هواى كوى تو در سر كسى كه رفت به خاك * بود به باغ جنان چشم حسرتش نگران
براى حكم تو گل گوش پهن كرده به باغ * كه تا تو نهى كنى بنددى ز خنده دهان
زبان گشوده پى عرض مدعا سوسن * اگر تو امر نمايى درآيدى به زبان
اگر ز خاك درت توتيا كند نرگس * شود چو چشم جهانديده روشناس جهان
عدو هراسد از تو چنان كه سايه ز نور * حذر نمايد خصم از تو چون ز نار دخان
كسى كه خصم ترا ديد بر سرير چه گفت * بود به جاى سليمان گرفته ديو مكان
خلافتى كه به قد تو راست همچو قباست * اگر به خصم پسندى چه باك و نقصت از آن
هواى شوكت صاحبقرانيش نبود * كسى كه در دو جهانست صاحب القرآن
ز رنگ و بو بود آرايش جمال عدو * چنان كه زينت طاوس باشد از الوان
دلى نبندد عاقل به رنگ بىمعنى * سرى ندارد دانا به صورت بىجان
ارادت تو دهد كلك امر را حركت * كراهت تو دهد حكم نهى را جريان
بدون حكم تو تقدير كم كند خواهش * خلاف راى تو كمتر قضا دهد فرمان
همه به موجب حكم خدا كند حركت * ارادت تو كه كلك قضاى راست بنان
هامش
( 8 ) - شميم ، بوى خوش .