تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
سكون و جنبش رايات نصرتش تا هست * زمانه را حركات سپهر نيست ضرور ز بيم تا به ابد متصل شود به عدم * صلابتش به ازل گر كند تغافل دور چنين كه داروى هر درد ازوست حيرانم * كه آفتاب چرا مانده اين‌چنين رنجور به هر طرف كه كند ميل در قدم باشند * به پيش ابد چو صبا و به پس ازل چو دَبور « 8 » اگر ز چهرهء رايش نقاب بردارند * چو آفتاب شود كائنات غرقهء نور به گلشنى كه چو خورشيد پرتو اندازد * ز شاخ خشك برآيد گل تجلّى طور به شكر نعمت او آسمان به يكسر پاست * كه گر دَمى بنشيند ز پاى نيست شكور محيط علمش اگر موج‌وَر شور گردد * به نيم رشحهء آن حل مشكلات امور به گرد خاطر او سير فوج‌فوج اسرار * چنان كه در چمن باغ خلد جلوهء حور بود ز دفترش افلاك آن ورق كه بود * به نيم‌صفحه‌اش انجيل ثبت و نيم زبور دو سايه از سخط و عفو او جحيم و نعيم * دو پرتو از غضب و لطف اوست ماتم و سور اگر زبانهء قهر خدا عيان خواهى * ببين به گوشهء ابروى خشم او از دور وگر گشاده در فيض را نديدستى * ببين به جبههء صبح آيتش تبسّم نور جراحت دل صد خسته را شود مرهم * تبسمش به لب لعل چون شود پرشور ز فيض معدلت عام او عجب نبود * خرابهء دل عاشق اگر شود معمور چو رنگ نهى برآيد به چهرهء غضبش * ز بيم آب شود زهره در تن انگور سياستش بغضب چهره چون برافروزد * گره شود نفس نغمه در رگ طنبور رسد به سبع شِداد ( 5 ) ار مهابتش فكند * درو به سعى تزلزل هزار گونه فتور اگر نداند قدرش چه غم كه رفته به خواب * رگ شعور حسودش كه هست خصم شعور زبان دشمن او نيش مىزند بر دل * به نوش غوطه زند گر چون شتر زنبور چنان گرفته رگ حلق دشمنش را بخل * كه آشنا به گلويش نشد بجز ساطور به او عداوت بد خواهش اختيارى نيست * بود جبلّى خفاش دشمنى با نور وجود خصم براى ظهورش اسبابست * كه آفتاب به تقريب سايه شد مشهور ز خُلق اوست فلك مجمرى كه هست از وى * مشام عالم بالا پر از بخار بخور عذوبت سخنش در مذاق تشنهء عقل * نشسته است چو مى در طبيعت مخمور به گاه نظم چو گردد سخن به وصف كفش * به موج بحر برآيد مقطعات بحور زهى به ذات و صفات از جهانيان ممتاز * چو در ميانهء انوار نور آتش طور
هامش
( 8 ) - دبور ، باد پس پشت ، باد مغرب ، مخالف صبا .