سكون و جنبش رايات نصرتش تا هست * زمانه را حركات سپهر نيست ضرور
ز بيم تا به ابد متصل شود به عدم * صلابتش به ازل گر كند تغافل دور
چنين كه داروى هر درد ازوست حيرانم * كه آفتاب چرا مانده اينچنين رنجور
به هر طرف كه كند ميل در قدم باشند * به پيش ابد چو صبا و به پس ازل چو دَبور « 8 »
اگر ز چهرهء رايش نقاب بردارند * چو آفتاب شود كائنات غرقهء نور
به گلشنى كه چو خورشيد پرتو اندازد * ز شاخ خشك برآيد گل تجلّى طور
به شكر نعمت او آسمان به يكسر پاست * كه گر دَمى بنشيند ز پاى نيست شكور
محيط علمش اگر موجوَر شور گردد * به نيم رشحهء آن حل مشكلات امور
به گرد خاطر او سير فوجفوج اسرار * چنان كه در چمن باغ خلد جلوهء حور
بود ز دفترش افلاك آن ورق كه بود * به نيمصفحهاش انجيل ثبت و نيم زبور
دو سايه از سخط و عفو او جحيم و نعيم * دو پرتو از غضب و لطف اوست ماتم و سور
اگر زبانهء قهر خدا عيان خواهى * ببين به گوشهء ابروى خشم او از دور
وگر گشاده در فيض را نديدستى * ببين به جبههء صبح آيتش تبسّم نور
جراحت دل صد خسته را شود مرهم * تبسمش به لب لعل چون شود پرشور
ز فيض معدلت عام او عجب نبود * خرابهء دل عاشق اگر شود معمور
چو رنگ نهى برآيد به چهرهء غضبش * ز بيم آب شود زهره در تن انگور
سياستش بغضب چهره چون برافروزد * گره شود نفس نغمه در رگ طنبور
رسد به سبع شِداد ( 5 ) ار مهابتش فكند * درو به سعى تزلزل هزار گونه فتور
اگر نداند قدرش چه غم كه رفته به خواب * رگ شعور حسودش كه هست خصم شعور
زبان دشمن او نيش مىزند بر دل * به نوش غوطه زند گر چون شتر زنبور
چنان گرفته رگ حلق دشمنش را بخل * كه آشنا به گلويش نشد بجز ساطور
به او عداوت بد خواهش اختيارى نيست * بود جبلّى خفاش دشمنى با نور
وجود خصم براى ظهورش اسبابست * كه آفتاب به تقريب سايه شد مشهور
ز خُلق اوست فلك مجمرى كه هست از وى * مشام عالم بالا پر از بخار بخور
عذوبت سخنش در مذاق تشنهء عقل * نشسته است چو مى در طبيعت مخمور
به گاه نظم چو گردد سخن به وصف كفش * به موج بحر برآيد مقطعات بحور
زهى به ذات و صفات از جهانيان ممتاز * چو در ميانهء انوار نور آتش طور
هامش
( 8 ) - دبور ، باد پس پشت ، باد مغرب ، مخالف صبا .