به علم و فضل تو دانستهام و ليك چه سود * خدا كند كه ببينم ترا به چشم عيان
اگرچه نيست مرا حاصلى بجز تقصير * اگرچه نيست مرا مايهاى بجز نقصان
متاع علم مرا مايه نيست جز سودا * تجارت عملم را نتيجه جز خسران
وليك مهر تو دارم بسست اين عملم * به تست معرفت من مرا بس اين عرفان
به فضل تست اميدم چه كار ازين بهتر * مرا كه سود تو باشى چه غم دگر ز زيان
به آب و تاب سخن تا ز جمله حيوانات * بود تميّز ذاتىّ گوهر انسان
معاند تو چو حيوان عُجم الكن باد * متابع تو به وصفت هميشه گرم زبان
تميز دوست ز دشمن به آب و تاب تو باد * چنان كه در صف خرمهره لؤلؤ و مرجان
دران زمان كه پدر را پسر فراموشست * به ياد خود كه ز فياض خود مكن نسيان
17 در مدح امام جعفر صادق ( ع )
[ كمال عقل همينست در جهان غرور ]
كمال عقل همينست در جهان غرور * كه آدمى چو پرى از نظر شود مستور
نديدنى بود اوضاع روزگار تمام * خوشا به طالع نرگس خواص ديدهء كور
حسد فزودهء بيدار بختى بختم * كه چشم بستهء خوابست تا به صبح نشور
مجوى نام كه هست آسمان سياه زبان * بپوش چهره كه شورست چشم كوكب شور
بريده باد زبان قلم كه كرد مرا * به سعى مصرع برجسته در جهان مشهور
چه چشم مردميت از سپهر پست كه هست * عيون انجمش انباشته ز گرد فتور
چه خفتهاند درين كاروانسرا مردم * كه اين محل عبورست نه مكان حضور
نهفته شد ز نظر گرد كاروان عدم * ز گوش سامعه هم نالهء جرس شد دور
گذشت قافله از پيش و راه پس خود نيست * توقفى كه نياريم نيست هم مقدور
درين رباط مكش رخت كاهلى زنهار * كه غير سيل ندارد درين خرابه عبور
چه اعتماد به قصرى كه كرده است پديد * درو شكست حوادث هزار گونه قصور « 1 »
چه خواب امن كند كس به زير مشت گِلى * كش آب سيل فنايست و خاك گرد فتور
هزار خانهء گل سر به چرخ سود ولى * كسى خرابهء دل را نمىكند معمور
گذشت وقت كه دانش نبود و قدرت بود * كنون چه سود ز دانش گذشت چون مقدور
هامش
( 1 ) - قصور ، عيب ، نقصان .