جهان دل به دو مصرع گرفت ابرويش * كه صاحب سخن از مطلعى شود مشهور
خيال دوست ز هر تار موى من جوشد * چو نقش صورت شيرين ز خامهء شاپور « 4 »
دلم ز جلوهء عكسش چنين خراب چراست * رخى كه خانهء آيينه شد ازو معمور
پس از مشاهدهء كوهكن يقينم شد * كه وصل دوست ميسر نبوده است به زور
پس از فراق توان قدر وصل دانستن * مرا ز كوى تو دورى ضرور بود ضرور
من آن نيم كه خلاصى ز درد و غم جويم * هزار چاره نمودم كه داغ شد ناسور
به عشق روى تو صبرم فرار كرده ز دل * به ياد چشم تو خواهم ز چشم كرده نفور
ز سينه سوز تو كمتر نمىشود هرچند * نهد به داغ دلم پنبه مرهم كافور
جدا ز كوى تو راهى به هيچ سو نبرم * كه روز هجر تو بر من شبست و من شبكور
به ذكر نام خوشت تشنه مىشود سيراب * به ياد لعل لبت مست مىشود مخمور
ز رشك روى تو داغست زلف را مگشاى * كه داغ تازهء خورشيد مىشود ناسور
دلم ز لعل تو بىنيش غير نوش نخورد * رقيب بر سر شهدت نشسته چون زنبور
نگاه مست تو هرگه به طرف باغ افتاد * به تاك قطره مىگشت دانهء انگور
كنون كه دور ز رويت اسير هجرانم * چو در شكنجهء شهباز ناتوان عصفور
هواى فرّ سليمانيست در سر من * كه كرده تنگ جهان را به من چو ديدهء مور
ز ذوق خاكنشينى درگهى كه بود * قضاش نادرهمعمار و آسمان مزدور
چه درگه آنكه بود آستان سبع شِداد « 5 » * به پيش محكميش معترف به عجز و قصور
چه درگه آنكه نگرديد است قدرت را * بلند پايهتر از وى عمارتى مقدور
چه درگه آنكه به چندين هزار نقش و نگار * سپهر را نتوان گفت پيش او معمور
چه درگه آنكه ز شرم بلنديش گردون * بود در آب حيا گشته چون زمين مغمور « 6 »
چه درگه آنكه به سطحش گر آفتاب افتد * گمان برى كه به سقفش نشسته گرد فتور
هزار سال گذشت و بسا كه هم گذرد * كه بيم كهنگيش نيست از مرور دهور
بلند درگه سلطان شرع و ملت و دين * كه صيت سلطنتش هست تا به نفخهء صور
امام جعفر صادق كه صبح صادق راى * به مهر خاك درش دم همىزند از نور
شهى كه دايرهء عدل او دو عالم را * كشيده است در آغوش چون بلد را سور « 7 »
به پيش عرصهء ملك ابد نهايت او * نمودِ ملك سليمانيست چون پى مور
هامش
( 4 ) - شاپور ، نام صورتگرى كه واسطه ميان خسرو و شيرين بود - خسرو و شيرين نظامى .
( 5 ) - شداد ( ج شديد ) ، كنايه از فلك ؛ سبع شداد ، كنايه از هفت فلك .
( 6 ) - مغمور ، پوشيده در آب .
( 7 ) - سور ، ديوار .