تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
كنون كه كرده و ناكرده جز ندامت نيست * كجا رويم زمين سخت و آسمان بس دور كنون كه داده‌اى از دست نقد فرصت را * متاع عذر مياور كه نيستى معذور صداى كاسهء چينى به گوش نكته‌شناس * حكايتى بود از كاسهء سر فغفور ز مال و نعمت دنيا كسى حضور برد * كه بىحضورى از دولتش رسد به حضور هزارساله عبادت بدين قدر نرسد * كه دل‌شكسته‌اى از خويشتن كنى مسرور به زهد خشك اگر كس بلند رتبه شدى * به بام چرخ بُدى جاى بلعم باعور اگر به حرص رسيدى كسى به دولت و جاه * به سرورى ز سليمان گرو ببردى مور به شهوت و غضب ار هم شرف شدى حاصل * كمى نداشتى از آدمى وحوش و طيور وگر به دانش ظاهر شرف بدى ، شيطان * به شبههء انَا مِن نار « 2 » كى شدى مغرور به چشم باطن اگر ديده‌ور شدى ديدى * كه اين مصور خاكى لبالبست از نور ولى مميز انسان تميز گشت تميز * كسى كه نيست تميزش ز مردميست بدور به نفس ناطقه آدم شرف ز حيوان برد * و گرنه پيل پيمبر شدى به شوكت و زور لباس پردهء عيبست بهر بىهنران * چه باك مرد هنرمند اگر بماند عور در آدمى هنرى به ز عشق نتوان يافت * اگر به عشق نه‌اى زنده مرده‌اى در گور « 3 » هزار صحت كامل اگر دهد شايد * دلى كه از مرض عشق مىشود رنجور به طرز عشق بيا سر كنيم خامهء فكر * كه جامه بر تن صبرم دريد شورش شور ز حرف عشق به فكر غزل فتاد دلم * به پاى دار فرستاده به سر منصور

تجديد مطلع

[ ندانم از نظر من چسان بود مستور ]

ندانم از نظر من چسان بود مستور * رخى كه يك نفس از خاطرم نگردد دور نگاه بد نتوان بر جمال او ديدن * دعا كنيم كزان روى چشمِ آينه دور ز رشك پيك نظر را نمىتوانم ديد * كه در حوالى كويش كند بسهو مرور مباد عرصهء آفاق بوى او گيرد * نسيم را به سر كوى او مباد عبور ز تاب نور نشايد جمال او ديدن * خوشا رخى كه بود در شعاع خود مستور به چشم ذره نظر كن كه تا شود روشن * كه آفتاب به هر ذره كرده است ظهور زمين به خويش نگيرد ز ننگ ، اگر عشاق * به غير حسرت ديدار او برند به گور
هامش
( 2 ) - اشاره است به سورهء ص 38 / 76 . ( 3 ) - نسخه‌ها : اگر به عشق نه‌اى مرده زنده‌اى در گور .