عطاى او نه همين لعل و زر بود به مثل * كه اين دفينهء خاكست و آن ذخيرهء كان
كه تا ابد ز عطاياى بحر دانش اوست * همه تلذّد روح و همه تعيّش جان
به وسع حوصله تنها جهان بار خداى * به قدر مرتبه يك تن خدايگان جهان
زهى به حسن شيم از جهانيان ممتاز * چو شاخ گل كه بود سرفراز در بستان
به امتياز مكارم ز همگنان ممتاز * به انفراد محاسن فريد عالميان
بهار عدل تو گر سايه در چمن فكند * ز چهره رنگ نگرداندش نهيب خزان
نسيم لطف تو در باغ اگر گذار كند * شكوفه در رحم شاخ مىشود خندان
غبار راه تو با چشم اعتبار كند * همان كه با شب ديجور ماه نورافشان
به سايهء تو چسان مشتبه شود خورشيد * كسى به شعله نكردست اشتباه دخان
ميان راى تو و نور آفتاب بود * تفاوتى كه بود در ميان علم و عيان
جهانيان همه اجرى خور « 4 » نصيب تواند * به خاربن پى گلبن دهند آب روان
سفيد رويتر آيد به محشر از طاعت * به آبِ خاك درت غوطه گر خورد عصيان
هزارساله عبادت ز سر برون نبرد * مخالفان ترا بىنصيبى از غفران
تمام عمر به يك سجده گر برند بسر * كه بىرضاى تو ، سر مىزنند بر سندان
شقاوت از دل دشمن نمىرود به عمل * كه سرنوشت نشويد كسى به آب روان
تو لايقى به خلافت ز روى عقل و قياس * تويى سزاى امامت به حجت و برهان
تويى كه جابر انصارى از زبان رسول * سلام داده ترا بعد قرنها ز زمان
نه قالب تو كم از روح عيسى مريم * نه ز آستين تو بِه دست موسى عمران
چو دست معجزه از آستين برون آرى * يكيست كار عصاى كليم و چوب شبان
به دست موسى اگر چوب اژدها گرديد * شود به امر تو مو بر تن عدو ثعبان
ترا چنان كه تويى كور دل اگر نشناخت * ز نقص فطرت شومش بود چه باكت از آن
چو از مشاهدهء نور عاجز آيد كور * به آفتاب درخشان نمىرسد نقصان
خدايگانا آنى كه وصف رتبهء تو * نمىتواند كردن خرد به فكر و بيان
كه مدح و وصف بهقدر شناخت بايد كرد * ترا چنان كه تويى خود شناختن نتوان
حواس ظاهر و باطن كجا و طلعت تو * كجاست ديدهء خفّاش و مهر نورافشان
توان به عقل مجرد ترا مشاهده كرد * كه در نيايد در ظرف ديده طلعت جان
ولى به عقل نشايد ترا صفت كردن * كه در مشاهدهات عقل مىشود حيران
ترا نديده چه گويد چو ديد چون گويد * كه كار گفتن نبود حكايت وجدان
هامش
( 4 ) - اجرى - ق 1 / 7 .