تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
كسى كه نالهء بلبل شنيده مىداند * كه جيب گل زچه‌رو پاره گشته تا دامان اسير كنج قفس باد بلبلى كه كند * درين بهار بجز مدح شاه ورد زبان شهى كه عرصهء جاهش اگر بپيمايند * به عرض آن نرسد ريسمان طول زمان شهى كه خيمهء قدرش اگر به‌پاى كنند * به قدر پرده‌سراييست پهن دشت مكان شهى كه تختش اگر سايه گسترد گردد * به زير سايهء يك پايه شش جهت پنهان امام مشرق و مغرب كه آفتاب بلند * بود به پرتو مهرش چو ذره در جولان محمد بن على باقر العلوم كه هست * بلند رايت علمش ستون اين ايوان اگر ز چهرهء علمش نقاب برخيزد * غبار آينه گردد علوم هر دو جهان نظير اوست مجرد اگر بود خورشيد * شبيه اوست مجسم اگر شود قرآن رداى دانش او دامن ار بيفشاند * رود به باد فنا گردِ حكمتِ يونان ز گرد كوچهء او از ازل تلبّس روح * ز فضل سفرهء او تا ابد تغذّى جان لباس سايهء او گر به بر كشد خورشيد * به كائنات شب و روز مىشود يكسان اگر فكندهء دوشش بر آسمان پوشند * ز نارسايى قامت به پا كشد دامان عدم دگر نكند رخنه در سراى وجود * كشد ز حفظ اگر باره‌اى به گرد جهان ز وسع مملكتش عرصه‌ايست هفت اقليم * ز قصر منزلتش غرفه‌ايست نُه ايوان به بحر و بر ز قطاران محملش افلاك * به روز و شب ز اجيران مطبخش اركان ز منزلش همه بال‌وپر ملك روبند * چو خاك‌روبى صحنش كنند فراشان سرادقات « 3 » جلالش به عرصه‌اى نزنند * كه در ديار مكانست و در حصار زمان ز هر طرف به دو انگشت ازو گذاره شود * مربع ار بنشيند به كرسى امكان * هزار سال به قصر جلال او نرسد فلك چو ديو اگر برپرد تنوره زنان * يقين به كنه جلالش نشان نمىيابد خرد به هرزه چه زه مىكند كمان گمان * اگر به بحر كمالش فتد شناور وهم چو موج پُر بدود ليك كم رسد به كران * عدد اگرچه صحيحست لا تناهى وى چو كسر نصف به حصرش نمىرسد ز ميان * اگرنه بحر عطاى كفش بود هرگز گهر نبندد دريا و زر نسازد كان * ولى چه منت كانست و بحر دستى را كه خاك را كند اكسير و سنگ را مرجان * عطاى او به كسى كم اگر رسد باشد چنان كه از دگران حرص پر كند دامان * سحاب اگر ز كفش مرتفع شود گردد چو دامن فلك آفاق پردُر از باران * ز ريزش كف دُربار او خبر دارد محيط از آن چو فلك گِرد مىكند دامن
هامش
( 3 ) - سرادقات ، سراپرده‌ها .