شاهى كه كارنامهء قدرت وجود اوست * با او ستيزه جز به خدا كارزار نيست
آلوده چون به حرف عدويش كنم سخن * طوطى طبع ناطقه مردارخوار نيست
گوشى به حرف دشمن او چون كند كسى * اين شاهراه سامعه سوراخ مار نيست
شاها منم كه طينت عنبر سرشت من * جز از عبير خاك درت مايهدار نيست
مهر تو درگرفت سراپا وجود من * نوعى كه دل ز شعلهء آن جز شرار نيست
روشن دلم ز شعلهء بىدود مهر او * كاين شعله مايهاش همه نورست نار نيست
فكر من از كجا و مديح تو از كجا * در بحر مدحت تو خرد را گذار نيست
و صفت ز كارگاه تخيل فزونترست * اين جنس خوش قماش ازين پود و تار نيست
ليكن بدين خوشم كه تسلىفزاى دل * بيرون ز شغل مدح توام هيچ كار نيست
جز گفتگوى مهر تو نبود انيس من * عاشق تسليش بجز از حرف يار نيست
بىمهرى فلك دل ما را ز خود رماند * رحمى كه جز به لطف تو امّيدوار نيست
لطفت چو گشت ضامن فرداى دوستان * امروز باكى از ستم روزگار نيست
دانم كه جز خلاف رضاى تو روز حشر * سدّى به راه رحمت پروردگار نيست
تا آفتاب نور فشاند به روزگار * تا روزگار جز به شتابش قرار نيست
مهرت دل حبيب ترا نورپاش باد * خصم تو بىقرار چنان كش وقار نيست
خاك ره تو ديدهء فياض را جلا * تا از فلك بر آينهاش جز غبار نيست
16 در منقبت باقر العلوم امام محمد باقر ( ع )
[ طلسم رنگ چمن را بهار بسته چنان ]
طلسم رنگ چمن را بهار بسته چنان * كه رنگ بيم ندارد بر او شكست خزان
مرورِ بادِ صبا بر بساط سبزه و دشت * ز موج مخمل خارا درست داده نشان
كنون كه يوسف گل شد عزيز مصر چمن * زمانه همچو زليخا دوباره گشت جوان
به گلشن از يد بيضاى برگ گل غنچه * هزار معجزه دارد در آستين پنهان
لباس غرقه به خون كرده شاخ گل بر چوب * مگر ز خون سياووش مىكشد تاوان
لطيف طبع ز گلش نمىشود ممنوع * هزار سلسله دارد اگر چو آب روان
رطوبتيست هوا را كه بىمئونت ابر * به پهن دشت فضا منعقد شود باران
ز فيض آب و هواى چمن عجب نبود * بسان غنچه اگر دلنشين شود پيكان
ز بس لطافت و نازك مزاجى از غم ابر * هوا سرشته در اجزاى شاهد بستان