تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
شاهى كه كارنامهء قدرت وجود اوست * با او ستيزه جز به خدا كارزار نيست آلوده چون به حرف عدويش كنم سخن * طوطى طبع ناطقه مردارخوار نيست گوشى به حرف دشمن او چون كند كسى * اين شاهراه سامعه سوراخ مار نيست شاها منم كه طينت عنبر سرشت من * جز از عبير خاك درت مايه‌دار نيست مهر تو درگرفت سراپا وجود من * نوعى كه دل ز شعلهء آن جز شرار نيست روشن دلم ز شعلهء بىدود مهر او * كاين شعله مايه‌اش همه نورست نار نيست فكر من از كجا و مديح تو از كجا * در بحر مدحت تو خرد را گذار نيست و صفت ز كارگاه تخيل فزون‌ترست * اين جنس خوش قماش ازين پود و تار نيست ليكن بدين خوشم كه تسلىفزاى دل * بيرون ز شغل مدح توام هيچ كار نيست جز گفتگوى مهر تو نبود انيس من * عاشق تسليش بجز از حرف يار نيست بىمهرى فلك دل ما را ز خود رماند * رحمى كه جز به لطف تو امّيدوار نيست لطفت چو گشت ضامن فرداى دوستان * امروز باكى از ستم روزگار نيست دانم كه جز خلاف رضاى تو روز حشر * سدّى به راه رحمت پروردگار نيست تا آفتاب نور فشاند به روزگار * تا روزگار جز به شتابش قرار نيست مهرت دل حبيب ترا نورپاش باد * خصم تو بىقرار چنان كش وقار نيست خاك ره تو ديدهء فياض را جلا * تا از فلك بر آينه‌اش جز غبار نيست

16 در منقبت باقر العلوم امام محمد باقر ( ع )

[ طلسم رنگ چمن را بهار بسته چنان ]

طلسم رنگ چمن را بهار بسته چنان * كه رنگ بيم ندارد بر او شكست خزان مرورِ بادِ صبا بر بساط سبزه و دشت * ز موج مخمل خارا درست داده نشان كنون كه يوسف گل شد عزيز مصر چمن * زمانه همچو زليخا دوباره گشت جوان به گلشن از يد بيضاى برگ گل غنچه * هزار معجزه دارد در آستين پنهان لباس غرقه به خون كرده شاخ گل بر چوب * مگر ز خون سياووش مىكشد تاوان لطيف طبع ز گلش نمىشود ممنوع * هزار سلسله دارد اگر چو آب روان رطوبتيست هوا را كه بىمئونت ابر * به پهن دشت فضا منعقد شود باران ز فيض آب و هواى چمن عجب نبود * بسان غنچه اگر دلنشين شود پيكان ز بس لطافت و نازك مزاجى از غم ابر * هوا سرشته در اجزاى شاهد بستان
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 55 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده