باغى كه او شكفته گذشت از حواليش * از غنچه عقدهاى به دل شاخسار نيست
در چارفصل خار رهش بىنصيب نيست * در غنچه بستنست گرش گل ببار نيست
هر لالهاى كه گرد رهش مىكشد به چشم * از داغ حسرتش دل خونين فگار نيست
در هر هوا كه شبنمش از لطف فيض اوست * از شعله لاله گر بدمد داغدار نيست
در عهد توتيايى گرد رهش به چشم * نرگس به فيض ديدهء امّيدوار نيست
در سينهاى كه شعلهء شوقش علم كشد * گل را طراوت چمن خارخار نيست
بىمهر او دل ار همه خود غنچهء گلست * جز باب سينهكاوى پيكان خار نيست
هرجا كف سخاوت او سايه افكند * جز تيرگى نتيجهء ابر بهار نيست
در پيش قطرهريزى ابر كفش اگر * گوهر چو قطره آب شود آبدار نيست
سر گر به امتحان بدهد كس محيط را * در بحر دست او كه به هيچش گذار نيست
هرچند مضطرب بدود هر طرف چو موج * ره تا ابد ز هيچ رهش بر كنار نيست
دريا به پيش بحر كفش چون كفى ز بحر * ابر از بخار مكرمتش جز بخار نيست
كان را به عهد بخشش او جز به چشم خصم * خاكش به سر كه يك كف خاك اعتبار نيست
چون ماهِ علمش از افق سينه سرزند * اقليم جهل را غم شبهاى تار نيست
جز سينهاش كه نامتناهى دروست علم * جايى به گرد نامتناهى حصار نيست
تمكين كوه سايهء حلمش نمىكشد * جرم زمين چو گرد رهش باوقار نيست
گردون اگر تصور عدلش كند ز بيم * با دلشكستگان دگرش كارزار نيست
عدلش صفا طلب شده نوعى كه تا ابد * آيينه را ز گرد كدورت غبار نيست
لطفش چنان ملايمت طبع عام كرد * كاندر ميان رنگ و شكستن نقار نيست
زينسان كه رنگ الفت اضداد ريختست * امّيد را ز خاطر عاشق قرار نيست
از همت بلند درش محو حيرتم * كش نسبت تشبه افلاك عار نيست
در حضرتش زمانه به يكپا ستاده است * در خدمتش فلك نفسى برقرار نيست
روزى قدر به پيش قضا شكوه كرد و گفت * تا حكم شاه هست مرا هيچ كار نيست
بانگى ز روى قهر به او زد قضا و گفت * كاى ساده سرّ اين به تو هم آشكار نيست
دانى كه كيست اين و ورا قدر و حال چيست * كس در جهان نظير وى از اقتدار نيست
گرنه وجود او بود اين كارخانه را * پيش خداى عز و جلّ اعتبار نيست
حاصل كه او نتيجهء ايجاد عالمست * در دهر همچو ما و تو او حشو كار نيست
يعنى كه ابن سبط سول مهيمنست * بىمهر او بناى جهان استوار نيست
دركش سر رضا به خط اقتضاى او * كاين جز رضاى حضرت پروردگار نيست
ورنه دگر تو دانى و خشم خدايگان * كارى كه اوفتد به منت هيچ كار نيست
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٥٤