به سفته گوهر خوشبوى خاك درگه تو * هزار گوهر انجم فدا كند گردون
نه لؤلؤ است و نمىدانم اين چه شادابيست * كه هست تشنه لبش آب لؤلؤ مكنون
نه كربلا به وجود تو رشك فردوسست ؟ * ز نسبت تو بهشتست عرصهء مسكون
ملك به دست دعا مرگ از خدا طلبد * بدين اميد كه در كربلا شود مدفون
اگر به قيمت وى آسمان دهد خورشيد * كه هست تربت خورشيد رنگ او مجنون
به خاك او نرسد گرچه جان دهد عنبر * مگر ز نسبت او رنگ و بو كند افزون
به خار او نرسد گل اگرچه جان بخشد * ز خاك باغچهاش سر كند مگر بيرون
ز نسبت تو زمين نافه گر شود چه عجب * چو ناف آهوى چينست پر ز خون و چه خون
به داغ رشك دلم همچو لاله مىسوزد * به روضهء تو اگر مشتبه شود گردون
چه روضهاى كه نگاهش نديده پيرامن * چه روضهاى كه خيالش نگشته پيرامون
ز وسعت ارچه به وى لاف همسرى دارد * ولى به فربهى آماس كى شود مقرون
بر اوج چرخِ برين سَمكِ « 2 » گنبدش باشد * چنان كه كوه بلند ارتفاع در هامون
به قدر خود بنمايد اگر شكوه از شرم * شود ز رنگ به رنگ آسمان چو بوقلمون « 3 »
هزار چرخ زند گر به بام او نرسد * چو گردكانِ به گنبد فكنده ، چرخ نگون
ز بس تپيدن دل همچو طفل بر لب بام * به سطحش ار برسد و هم نيست حد سكون
شها جدا ز درت هست هر دو ديده مرا * يكى فرات و يكى دجله موجزن از خون
غبار كوى توام بر تن ضعيف بود * هزار بار نكوتر ز اطلس و اكسون « 4 »
اميد وصل تو در تن به جاى جان دارم * دگر تو دانى و لطفت كه چون ببايد چون
خدا مرا برساند به وصل خاك درت * كه محو گردم در وى چو قطره در جيحون
هواى حشمت جمشيديست در سر من * خدا نصيب كند بخت و طالع ميمون
عنان رخشِ سخن تنگ كن دمى فياض * كز انتظارِ اجابت دل دعا شد خون
ز رشك رفعت عالىجناب درگه تو * خميده تا بود از غصه قامت گردون
خميده باد قد خصم و دوستان ترا * ز فيضِ بادهء لطف تو باد رخ گلگون
به چشم حسرتم اميد خاك درگه تو * بود چو مهر تو در دل هميشه روزافزون
هامش
( 2 ) - سمك ، بلندى .
( 3 ) - چو بوقلمون ، رنگارنگ .
( 4 ) - اكسون ( به فتح و كسر اول ) نوعى ديباى سياه قيمتى .