فكنده سايه به ماضىّ و حال و استقبال * رسانده سايه به من كان و كائن و سيكون
ز حارسان شكوه ويست اسكندر * ز راويان علوم ويست افلاطون
به كفهء خردش عقل عاقلان جهان * چو پيش عاقله كمسنگتر ز حرف جنون
نسيم لطف خوشش را طباع آب بقا * زبانهء غضبش را طبيعت طاعون
به لا تناهى اعداد نيز نتوان كرد * شمار فضلش كز لا تناهيست فزون
عدد نگشت كمال محيط ار چه نگشت * نهايتش چو كمالات او به پيرامون
كه لا تناهى اعداد هست بالقوه * ز ننگ قوه بود لا تناهيش بيرون
طلوع مطلع مدحش چه دلگشاست كزو * هزار خنده به خورشيد مىزند گردون
تجديد مطلع
[ زهى مكان تو از عرصهء خيال برون ]
زهى مكان تو از عرصهء خيال برون * گمان به خلوت قدس تو ره نبرده درون
تو آن رفيع مكانى كه اوج عرش عظيم * فضاى عالم قدر ترا بود هامون
تو آن شهى كه به نعت تو همچو جدّ و پدر * هزار جاى كلام خدا بود مشحون
ترا جلالت و قدرست از قَدَر برتر * ترا حكومت و جاهست از قضا افزون
زمانه خادمى روضهء ترا شاكر * سپهر چاكرى درگه ترا ممنون
جهان ز حفظ تو از شرّ آسمان محفوظ * ز عدل تست زمانه ز حادثات مصون
به ياد خاطر آيينه مشرب تو مدام * رود غبار ملالت ز خاطر محزون
علاج زردى خورشيد مىتوانى كرد * خميرمايهء مهر خود ار كنى معجون
رسن ز كاهكشان افتدش به گردن اگر * مخالف تو ز قدرت رسيده بر گردون
عدوى جاه تو لبتشنه ميرد آخر اگر * شود بفرض چو فرعون غرق در جيحون
به گوش دوست چكاچاك تيغ تو در حرب * ز سينه زنگزداتر ز نغمهء قانون
بود بهفيضتر از روزهاى ابر بهار * به روز حرب چو حمله كنى به خصم زبون
ز رعدِ نعرهء گردان و برق شعلهء تيغ * ز ابر دود دل دشمن و ترشح خون
متابع تو بود تشنهلب به خون عدو * نمىشود ز فرات احتياج او ممنون
چو پشت آينه زينسان كه دهر بىآبست * عجب نباشد اگر تشنهلب شوى بيرون
كسى كه چشمهء كوثر چكد ز لعل لبش * چرا كند لبش آلوده ز آب دنيى دون
اگر دو روز فلك از سياه بختى كرد * ز كينهء تو دل تنگ دوستان پرخون
ولى ببين كه چها مىكشد به صد خوارى * ز تير آه جگر خسته بيدلان اكنون
كدام دل كه نه دربند مهربانى تست * ز خاك تربت خود كن قياس اين مضمون