پيام داد زبانى ولى نهفته ز ناز * كه اى ز دورى ما همچو بخت خويش زبون
چرا به دست جدايى چنين زبون شدهاى * نگفتمت كه ندارد فراق يار شگون
ز خاك درگه ما دوريت مناسب نيست * بسعى كوش كه از چنگ غم شوى بيرون
اگر نباشدت آسان خلاصى از هجران * مدد طلب ز شهنشاه عرصهء مسكون
شهنشهى كه به حصر مدايحش نرسد * خرد اگر متفنّن شود به جمع فنون
شهى كه از شرف اورنگ پادشاهى او * ز پايه پاى نهادست بر سر گردون
شهى كه قامت جاهش خميده درنايد * بسعى تا به ابد زير اين رواق نگون
امام مفترض الطاعة شاهزاده حسين * به ناز داشتهء لطف ايزد بىچون
عجب كه گوشهء دامن به دست حصر دهد * فضايلش كه ز قيد شماره جسته برون
جهات سِت همه دريا و ذات او گوهر * نُه آسمان همه طومار و ذات او مضمون
اگرنه رابط ايجاد او شدى ، بودى * ازل خزينهء كاف و ابد طويلهء نون
براى مولد او كرد آسمان حركت * زمين براى مقرّ وى اقتضاى سكون
بود چو روزنهء ديده پيش قصر خيال * به پيش خلوت قدسش سراچهء گردون
بفرض اگر كرهء نه سپهر پهن كنند * به پيش ساحت قدرش پليست بر هامون
اگرنه رايت او سر فراشتى به فلك * كه داشتى نگه اين كهنه سقف را چو ستون ؟
به خون نشست به اندك مخالفت ز شفق * نبود بر فلك دون خلاف او ميمون
غلط سرودم اين نكته را غلط كردم * سزاى او نبود گفتگو برين قانون
زمانه كيست كه با او در افتدى به گزاف * سپهر كيست كه با او درآيدى به فسون
خلافش ار گذرد آفتاب را به ضمير * چو داغ لاله سيهرو نشيند اندر خون
خلاف او نرود دهر در شهور و سنين * جز امرِ او نكند چرخ در دهور و قرون
نبود رغبتى او را بدين دو روزه حيات * نبود الفتى او را بدين سراچهء دون
و گرنه گرد ازل از ابد برآوردى * رضاى او به جهانگيرى ارشدى مقرون
ارادتش سر پرگار اگر بجنباند * جهان به حيطه درآرد چون نون و نقطهء نون
گره به گوشهء ابروىِ نهى اگر فكند * سپهر را حركت منتقل شود به سكون
ز كلك امرش اگر نقطهاى فروريزد * سپهر غرقه شود همچو قطره در جيحون
ابد كند سر خود را بدر ز جيب ازل * پى نظارهء جاهش كه برده خيمه برون
براى قصر جلالش كشد مصالح كار * قضا كه خشت مه و مهر بسته بر گردون
در آستانهء او پست آسمان بلند * به ساكنان درش تنگ عرصهء مسكون
به دهر رايت اقبال او نمىگنجد * چنان كه در دل تنگ آه عاشق محزون
شكوه جاه و جلالش كسى چسان بيند * كه در شكنجهء اين شش جهت بود مسجون
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٤٩